خدمت او را به دل بستم كمر * هستم از جان بنده و مولاى عشق
هم زمين هم آسمان را گشتهايم * نيست دُرّى « 1 » در جهان همتاى عشق
تا ننوشى باده از جام فنا * مست كى گردد سر از صهباى عشق
تا پزى در ديگ سر سوداى سود * كى چشى هرگز تو از حلواى عشق
چون فروخواهيمشد ما عاقبت * خود همان بهتر كه در درياى عشق
ناله مىكن فيض ايرا « 2 » خوش بود * نالههاى زار در سوداى عشق
( 541 ) عشق « 3 »
تن را بگداز در ره عشق * جان را در باز در ره عشق
درمان مطلب مخواه راحت * با درد بساز در ره عشق
از ديده بريز خون دل را * شو جمله نياز در ره عشق
تن را از اشك شستشو ده * جان پاك بباز در ره عشق
از خون جگر دلا وضو كن * هنگام نماز در ره عشق
دل را از غير « 4 » رفت و رو كن * شو محرم راز در ره عشق
بگذر ز رعونت و نزاكت * بگذار تو ناز در ره عشق
كبر و نخوت ز سر بدر كن * شو پاك ز آز در ره عشق
بر رخش بلا سوار شو فيض * خوشخوش مىتاز در ره عشق
هامش
( 1 ) - چ پ : دردى .
( 2 ) - چ پ : زيرا .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ ش : را ز غير .