در درونم لاله هست و گل ز يمن داغها * وز برون نى گشت صحرا خواهم و نى سير باغ
شد ملول از صحبت جان سوزم ، از پيشم برفت * از كه گيرم اين دل گمگشته را يا رب سراغ
دل به فرمانم نشد تا چند بتوان داد پند * زين غم جانسوز سر تا پاى گشتم داغ داغ
از مراد خود گذشتم هر چه خواهد گو بشو * خواهم آن بىغمان من دارم از خواهش فراغ
من به خود درمانده و بيچاره با صد درد و غم * دم به دم بىدردى آيد گيرد از حالم سراغ
مهربانيهاى دم سردان بسى سردست سرد * گرمى اين بىغمان سوزندهتر از سوز و داغ
آنكه از حال دلم پرسيد گويد كو جواب * اى برادر رحم كن بر فيض بيدل كو دماغ ؟
( 528 ) كمال « 1 » تأسّف بر تضييع عمر
گذشت عمر و نكرديم هيچ كار دريغ * نه روزگار بماند و نه روز كار دريغ
برفت عمر به افسانه و فسون افسوس * گذشت وقت به بيهوده و خسار دريغ
نكردهام همهء عمر يك عمل خالص « 2 » * نبودهام نفسى با تو هوشيار دريغ
هر آنچه گفتم و كردم تمام ضايع بود * به هرزه رفت مرا روز و روزگار دريغ
به پار گفتم كامسال كار خواهم كرد * گذشت عمر من امسال همچو پار دريغ
ز هر خموشى بىياد تو هزار افسوس * ز هر سخن كه نه حرف تو صد هزار دريغ
ز هر چه بينم و رويت در آن نمىبينم * هزار بار فسوس و هزار بار دريغ
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : حاصل .