بس دور شد كه دور فتاديم « 1 » ز اصل خويش * طول النوى يجرّ « 2 » عنا هذه الغصص
عاشق فناى « 3 » خويش طلب مىكند مدام * اهل عزيمتست نمىجويد او رخص
از دست عشق جان نبرد فيض از آنكه نيست * در خيل اهل عشق ازو هيچكس اخصّ
( 503 ) كمال « 4 »
عبرت بگير اى دل ازين دهر پرغصص * ز احوال انبيا و سلاطين شنو قصص
بنگر چها ز قوم كشيدند انبياء * بس جرعههاى خون كه كشيدند از غصص
حق كرد بر خواص موكّل بلاى خويش * قسمت زياده داد كسى را كه بود اخصّ
شاهان نگر كه با دل پرحسرت از جهان * رفتند سوى گور ز قصر مشيد جصّ
دانا بر اين « 5 » جهان ننهد دل تنش درو * چون جان اوست در تن چون مرغ در قفص
بر راستى كار جهان اين دليل بس * كو كرد بر جفاش به كردار خويش نص
فرياد مىكند كه من اينم مخور فريب * از بهر خود مجوى در آميزشم رخص
پنهان نمىكند بدى خود چو اهل غدر * پيدا و روشنست بديهاش چون برص
اى فيض قسمتيست معدّل نعيم و غم * بر اهل نشأتين مساوى بود حصص
هامش
( 1 ) - عق : فتادم .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : بحر .
( 3 ) - جنگ قديم ، عق : هلاك .
( 4 ) - عنوان از اصلى .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : در اين .