( 506 ) حق « 1 »
غم با دلت آشناست اى فيض * جانت هدف بلاست اى فيض
هر درد و غمى كه روز و شب زاد * بر جان و دلت قضاست اى فيض
هر فتنه كه از سپهر آيد * اندر سر توش جاست « 2 » اى فيض
زخم و دردى كه از حبيب است * بىمرهم و بىدواست اى فيض
چه زخم و چه درد هر چه او كرد * هم مرهم و هم شفاست اى فيض
درد تو دوا غم تو شاديست * چون روى تو با خداست اى فيض
حاشا كه ز غم كنى شكايت * دانى چو غم از كجاست اى فيض
( 507 ) كمال « 3 »
عمر تو همه هباست اى فيض * درد دينت كجاست اى فيض
بهر دنيى مباشد غمناك * تا درنگرى فناست اى فيض
روى دل ازين جهان بگردان * بنگر كه چه در قفاست اى فيض
خود مىدانى كه در قيامت * ز آشوب و بلا چهاست اى فيض
كارى بكن از براى فردا * حق را به تو كارهاست اى فيض « 4 »
امروز توان براى فردا * كاين كار بدست ماست اى فيض « 5 »
چون كار ز دست ما برون شد * درديست كه بىدواست اى فيض
مانا مفتون شاهدانى * رنگ زردت گواست « 6 » اى فيض
كردم به طبيب حال خود عرض * گفت از اثر هواست « 7 » اى فيض
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ ش : سر تست جايش .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : فاقد دو بيت .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : فاقد دو بيت .
( 6 ) - چ ش : كواست .
( 7 ) - چ ش : اثرست اى .