روز ايشان بود آنگه كه به رويت نگرند * شب زمانى كه درو « 1 » طرّه موى تو كشند
سخن هر كه به هر سوى و به هر روى بود * همه را پخته و سنجيده به سوى تو كشند
لطف و قهر تو به كام دلشان يكسانست * مزهء نيشكر از تلخى خوى تو كشند
زاهدان دردكش جام هوا و هوسند « 2 » * عاشقان بادهء صافى ز سبوى تو كشند
هر كسى روى به سويى به اميدى دارد * آخرالامر همه رخت به سوى تو كشند
كمر بندگيت بسته سراپاى جهان * همه الوان نعم از سر كوى تو كشند
كبرياى تو بسى سر به سجود اندازد * صوفيان چونكه به جان نعرهء هوا تو كشند
فيض فريادكنان بر اثر بانگ رود * هر كجا نالهء دلسوز به بوى تو كشند
( 322 ) حق « 3 »
ما سرّ كن فكانيم ما را كه مىشناسد * از ديدهها نهانيم ما را كه مىشناسد
هر چند بر زمينيم با خاك ره نشينيم * برتر ز آسمانيم ما را كه مىشناسد
ما همنشين ياريم از خلق بركناريم * هر چند در ميانيم ما را كه مىشناسد
ما جان جان جانيم از جسم بركرانيم * بيرون ازين جهانيم ما را كه مىشناسد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش ، جنگ قديم : در آن .
( 2 ) - عق ، جنگ قديم : جرعهكش جام غرور و هوسند .
( 3 ) - عنوان از اصلى و در همهء نسخهها برابر .