هر كه رو سوى تو دارد سوى ديگر رو نيارد * هر كه را شادى ميسر كى خورد غم يا بمويد
ذوق ذكرت هر كه دارد ذكر غيرش كى گوارد * كام شيرين از حديثت حرف ديگر كى بگويد
فيض دارد با تو سرّى زان سبب پيوسته بى خود * جز حديث تو نگويد غير راه تو نپويد
( 321 ) حق
عارفان از چمن قدس چو بوى تو كشند * خويش را بى خود « 1 » و سرمست به كوى تو كشند
چون به خورشيد فتد چشم حقايقبينان * برقع چشمهء خورشيد ز روى تو كشند
خستگانت به درون ظلمات ار گذرند * هر طرف دست بيازند كه موى تو كشند
عاشقان با جگر سوخته و چشم پرآب * تشنهء آب حياتى كه ز جوى تو كشند
هر چه بينند جمال تو درو « 2 » مىبينند * صورت و معنى هر چيز بسوى تو كشند
سرو را در نظر آرند به ياد قد تو * گرد گلزار برآيند « 3 » كه بوى تو كشند
هر ثنا هر كه كند در حق هر كس همه را * به له الملك و له الحمد بسوى تو كشند
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : بىخرد .
( 2 ) - چ پ ، چ ش ، عق ، جنگ قديم : در آن .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : برآنند .