بادهء صافى توحيد به كامم دادند * از خودى رستم و بىنام و نشانم كردند
تازه شد روح به يك جرعه از آن مى كه كشيد « 1 » * وقت پيران زمان « 2 » خوش كه جوانم كردند
گفته بودم كه شوم سرور ارباب « 3 » جنون * عقل و هوشم بگرفتند و چنانم كردند
داغها در دلم « 4 » افروخته شد ز آتش عشق * عاقبت چشم و چراغ دو جهانم كردند
نظر همّتم آنجا كه توانست رسيد * به نظر پرورشم داده همانم كردند
كام دل يافتم از همّت عالى صد شكر * كآنچه مقصود دلم بود چنانم كردند
فيضها يافتم از عالم بالا آن شب * در ثنا تا به ابد فاتحهخوانم كردند
نيست در دستم از آن فيض كنون جز نامى * همگنان گرچه بدين نام « 5 » نشانم كردند
فيض را گفت كسى دعوى بىمعنى چند * گفت خاموش سر مدّعيانم كردند
اين جواب غزل صائب خوشلهجه كه گفت * « چون شب قدر نهان در رمضانم كردند » « 6 »
هامش
( 1 ) - جنگ سپه : كه چشيد .
( 2 ) - جنگ سپه : پيران جهان .
( 3 ) - جنگ سپه : سرد ز ارباب .
( 4 ) - جنگ سپه : بر دلم .
( 5 ) - جنگ سپه : همگنان ليك بدين نام و .
( 6 ) - بيت اضافه از جنگ بهنياست كه صائب در جواب غزل حافظ با اين مطلع :دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند * و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند( ادامهء پاورقى در صفحهء بعد )