حجابش ما و من باشد چو نشناسد « 1 » من و ما را * شناسد گر من و ما را به گرد ما و من گردد
بود حبّ وطن ايمان « 2 » وطن جان را بود جانان * وطن را گر شناسد جان به قربان وطن گردد
ز ياران فيض مىخواهد جوابى چون غزل گويد * دهن گرد سخن گردد سخن گرد دهن گردد
( 297 )
جهان را بهر انسان آفريدند * در انسان « 3 » سرّ پنهان آفريدند
به انسان مىتوان ديدن جهان را * از آن در چشم انسان آفريدند
چو انسان بود روح آفرينش * ز روح اللّه درو جان « 4 » آفريدند
بيا جان در ره جانان فشانيم * كه جان را بهر جانان آفريدند
فرونايد مگر بر درگه دوست * سرم را خوش به سامان آفريدند
دلم از درد بىدرمان سرشتند * ز دردش باز درمان آفريدند
دل هر ذرهاى « 5 » يا حى سر آيد * جهان را ز آب حيوان آفريدند
براى يك گل خودرو هزاران * هزاران در هزاران آفريدند
چو خوان آراستند از بهر عشّاق * غذا از بهر خوبان آفريدند
نمكدان از دهان ، شكّر ز لبها * مى و ساغر ز چشمان آفريدند
نكويان را دل آسوده دادند * دل ما را پريشان آفريدند
دل عشّاق را از شيشه كردند * دل خوبان ز سندان آفريدند
دل زهّاد را از گِل سرشتند * گل عشّاق از جان آفريدند
به پاداش سجود اهل طاعت * بهشت و حور و غلمان آفريدند
جزاى سركشان از معدن « 6 » قهر * جحيم و دود و نيران « 7 » آفريدند
هامش
( 1 ) - چ ش ، چ پ : بشناسد .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : حبّ وطن ز ايمان .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : در ايشان .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : ز روح اللّه در جان .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : دلم هر لحظهاى .
( 6 ) - چ پ ، چ ش : معدل .
( 7 ) - چ پ ، چ ش : دود نيران .