( 202 ) عشق « 1 »
هر آنچه بود ندارد نمود اوست عبث * چو جامه را نبود تار پود اوست عبث
به بزم نغمهسرايان چو كاسهء تنبور * سرى كه عشق ندارد سرود اوست عبث
چو نيست روشنى در دل آن گِلست نه دل * چو پرتوى ندهد شمع دود اوست عبث
فغان چه سود دهد چون گمان و صلى نيست * ندارد آنكه اميدى سرود اوست عبث
چو زاهد از پى جنّت ثناى حق گويد * ثناى حق نبود آن درود اوست عبث
چو در دلش نبود نور عشق و آه كشد * چو چوب تر بود آن خشك و دود اوست عبث
اگر نه پختگى عاشقان غرض باشد * كجا جهنّم و مؤمن ورود « 2 » اوست عبث
اگر به دل نرسد دم به دم ز حق فيضى * نعيم هشت بهشت و خلود اوست عبث
براى سنگدلان خون دل مريز اى فيض * به كوه هر كه برد لعل جود اوست عبث
( 203 ) عشق « 3 » شكوه از عشوهء بتان و دنيا
به مهر تو دادم دل و جان عبث * به عشقت گرو كردم ايمان عبث
ز دين و دل من چه حاصل ترا * گرفتى هم اين را و هم آن عبث
چه مىخواهى از جانم اى بىوفا * چه دارى دلم را پريشان عبث
در اقليم دين جلوهات تاخت كرد * بسى خانه شد از تو ويران عبث
به يك عشوهء دلفريب خوشت * دل عالمى شد پريشان عبث
ز آهن بود آن « 4 » دل اى فيض بس * مريز اشك بر روى سندان عبث
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ ش : درود ، چ پ : فاقد بيت .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : دل من بود آن .