توئى كه تاى ندارى وحيد و فردى و يكتا * نبوده « 1 » غير دوتايى ، نه جسم را و نه جان را
ترا رسد كه در آئينه رسالت احمد * جمال خويش نمائى ، نه جسم را و نه جان را
ترا رسد به نسيم كمال آل محمّد ( ص ) * ز راز چهره گشايى ، نه جسم را و نه جان را
ترا رسد كه دو صدساله زنگ كفر و گنه را * ز لوح دل بزدايى ، نه جسم را و نه جان را
ترا رسد كه هزاران هزار نقش بدايع * ز كلك صنع نمائى نه جسم را و نه جان را
ترا رسد كه چو جان شد ز جسم و جسم ز هم ريخت * دگر اعاده نمائى ، نه جسم را و نه جان را
ترا رسد كه در آئينهء نعيم و عقوبت * به لطف و قهر درآئى ، نه جسم را و نه جان را
به لطف خويش ببخشا اسير قهر غمت « 2 » را * چو نيست از تو رهائى ، نه جسم را و نه جان را
نهايم از تو جدا موجهاى بحر وجوديم * نباشد از تو جدائى ، نه جسم را و نه جان را
ز ما و من چو بپرداخت ( فيض ) خانهء دل را * ترا رسد كه درآئى ، نه جسم را و نه جان را
( 4 )
اى كه در اين خاكدان ، جان و جهانى مرا * چون بروم زين سرا ، باغ و جنانى مرا
جان مرا جان توئى ، لعل مرا كان توئى * در دل ويران توئى ، گنج نهانى مرا
آنكه به دل مىدمد روح سخن هر دمم * تا نزنم « 3 » يك نفس بىدمش آنى مرا
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : نبود .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : خودت .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : نزند .