كمال
گه در غزلم سخن كشد جانب راز * گاهى به قصيده مىشود دور و دراز
نازم به رباعى سخن كوته كن * تا باز شود به حرف لب بندد باز
كمال
اى فيض بسى موعظه گفتى به عبث * در گوش نكردى دُر و سفتى به عبث
نورى به دل كسى نمىبينم « 1 » من * بس خانهء تاريك كه رُفتى به عبث
كمال
اى فيض بسى موعظه گفتى گفتى * بس گوهر بىنظير سُفتى سُفتى
يك خفته ز گفتهء تو بيدار نشد * احسنت كز اين فسانه خفتى خفتى « 2 »
كمال
اى فيض بس است آنچه خواندى بس كن * از هيچ فن اندرز نماندى بس كن
تا قوت گفتگوى بودت گفتى * اكنون كه ز گفتگوى ماندى بس كن
هامش
( 1 ) - چ پ : نمىبينى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : گفتى خفتى .