ز نگاه گرم تو رنگ من پرد ار ز چهره عجب مدان * كه نگاه رنگ پران تو به چمن نويد خزان دهد
تو عنان كشيده كنى نگاه و دو عالم از تو به خون دل * چه شود دمى كه نگاه تو به سمند غمزه عنان دهد
تو به وعده مىدهيم فريب و من از نهايت سادگى * به سراب بردهام اين گمان كه به تشنه آب روان دهد
نگهت نهفته به من رسيد و ز ننگ كشتن من گذشت * به اجل كه داشته اين گمان كه بگيرد آنگه امان دهد
تو ستم زياده ز حد كنىّ و دلم زياده ز حد تُنُك * مگر آنكه داده جفا ترا به من از تو تاب و توان دهد
غم ناتوانى من نمىخورى و ندانم ازين سپس * كه تواند آنكه چو من قرار ستيزهء تو به جان دهد
نه غم ترا گذرى ز من نه شكيب را نظرى به من * كه محبت تو ز جان من همه اين برد همه آن دهد
نگهت به من گه بيخودى بود آنچنانكه كسى به مست * كه بود گران سرش از پيالهء باده رطل گران دهد
دل قمريان به روش نمىرود اى صنم به چمن درآ * كه خرام تو روشى ز جلوه به ياد سرو روان دهد
كُشدم ملامت زندگى پس ازين ز غصه خوش آن زمان * كه براى كشتنم ابروى تو به غمزهء تو زبان دهد
نگه ستيزهگرِ تو رسم نوى نهاده به دلبرى * دل مردمان برد آشكار و به طرهء تو نهان دهد
كه به خسرو آورد اين خبر كه به ياد يار تو كوهكن * لب بيستون مكد از هوس دم تيشه بوسد و جان دهد
دل من به پرورش تو داده ز ديده خون جگر برون * چه گمان كه نخل اميد من هرآنچه خورده همان دهد
ز كمند طرهء پرشكن تو تابم آن قدرى نماند * كه به گاه جلوه نهان قامت تو به موى ميان دهد
ز كمان ناز تو تير غمزه نشانهاى چو طلب كند * همه جاى اشارهء ابروى تو به جان خسته نشان دهد
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 30
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٠