كس نديدست چو او ديده مگر همت تو * كه به يك گام تواند ز دو عالم برخاست
اى بليغى كه نشد لفظ تو تا زيب سخن * معنى پردهنشين چهره نيارست آراست
در مذاق فصحا طعم سخن بىمزه است * تا نكرد از نمك لفظ فصيحت مزه راست
گوهر لفظ تو سيراب به نوعيست ز فيض * كه چو امواج درو فوج معانى بشناخت
به كلام تو بسنجند كلام دگرى * كه به درياى سخن گوهر لفظت يكتاست
فكر ارباب سخن گرچه بلندست ولى * نسبت سحر به اعجاز كجا تا به كجاست
شبچراغيست كلام تو كه از پرتو آن * گوش چون ديده به اسرار معانى بيناست
مىزند جوش ز گوش دل من چشمهء نوش * كه ز شيرينى لفظ تو پر از شهد صداست
دفترت طرفه سواديست در اقليم سخن * كز دم عيسى و آب خضرش آب و هواست
خطّهء فيض كه در سايهء سرچشمهء آن * عمرها شد كه خضر منتظر آب بقاست
سرخط مِسطر « 2 » او جدول فيضست روان * عوض ريگ درو گوهر معنى پيداست
حلقهء حرف كجش را دو جهان حلقه به گوش * در كف پير خرد هر الف او چو عصاست
حلقهء ميم چو لعل لب خوبان به مزه * همچو ابروى بتان دايرهء نون به اداست
سرمهء چشم جهانبين مضامين دقيق * خط و خال رخ خوبان معانىِ رساست
ابجد علم به تعليم خدا كرده روان * فطرتت كو به دبستان ازل . . . « 3 »
عقل كل در كف او لوح الفبا بودست * طفل طبعت چو دبستان ازل مىآراست
قلم عقل تو را صفحهء مشقى نشود * عقل اول كه كهن نسخهء تصوير فضاست
تاب خميازه به آغوش دهد علم دو كون * هركجا كنه تو در حوصله سنجى برخاست
درك كنهت نشود دستزد فهم كسى * اين عروسيست كه در حجلهگه علم خداست
حسرت مرقد پاك تو دلم مىسوزد * كه در ان روضه مرا نقد جهان بر كف پاست
حبّذا روضهء پرنور كه در سايهء آن * مىتوان ديد كليد در فردوس كجاست
مهر اگر تيره شود شمع شبستانش هست * گر فتد چرخ ز پا قبهء او پابرجاست
خادمش شمع به كف شام چو آيد بيرون * عَلَم صبح تو گويى كه ز مشرق برخاست
هر طرف بالوپر سوخته افتد ز فلك * چون ز نو خادم او چهرهء شمعى آراست
دود اين شمع چو از دور عيان ديد كليم * در شك افتاد كه از طور چراغى برخاست
عرش و كرسى چو فلك گرد سرش مىگردند * دل خورشيد ز قنديل زرش خونپالاست
مهر را دعوى همچشمى شمعش مرضست * چرخ را همسرى دود چراغش سوداست
قدر اين قبه بلندست به حدّى كه به جهد * سر انديشه به فتراك درش نيم رساست
هامش
( 2 ) - مسطر - ق 4 / 5 .
( 3 ) - ناخوانا .