در قطار محمل جاه تو از روز ازل * نفس كلى ساربان ، ناقه مَلَك ، انجم جرس
بيشوكم را در ديار همتت ميزان يكيست * كس نمىداند درو اين بو قبيس « 1 » است آن عدس
در جهان هركس ببيند روضهء پاك ترا * آنچنان باشد كه بيند كس گلستان در قفس
بر سر آن قبه گردون آنچنان باشد كه گاه * بر سر گنبد نهد مرغ آشيان از مشت خس
گر بهشت عدن را معدوم سازد كردگار * عاشقان را از بهشت عدن هست آن روضه بس
من سر كوى تو مىخواهم نمىخواهم بهشت * نيست عاشق را به غير از كوى جانان ملتمس
از تو مىخواهم مراد خود درين كوى مراد * گرچه بر من بسته گردون راه سعى از پيش و پس
شكوه كردن از فلك ننگست ليك از شكوهاش * مىتوان فرياد كردن چون تويى فريادرس
آن قدر از لطف سرشار توام اميدوار * كاندر آن كو تا ابد ايمن شوم از روزگار
اى ز خاك درگهت خورشيد زيور يافته * آسمان از ريگ صحراى تو اختر يافته
تا دم محشر ز عكس جوهر شمشير تو * شاهدان فتح و نصرت زيب و زيور يافته
چهره تا بر خاك درگاه تو سوده آفتاب * خاك خود را تا ابد زين كيميا زر يافته
معدن دُر از درت پر كرده ظرف آبروى * كانِ لعل از درگهت گوگرد احمر يافته
عمرها رضوان مجاور بود بر خاك درت * تا براى جنت خود آب كوثر يافته
آسمان پُر گشته بر گرد سرت تا عاقبت * از فروغ خاطرت خورشيد انور يافته
آسمان بر سبزهزار همتت چون كرده سير * قطرهء شبنم درو درياى اخضر يافته
بحر هرگه گوهرش سنجيده با دُرّ نجف * گوهر خود را چو جرم مه مكدر يافته
درگه دولت سرايت كوست اكسير مراد * آسمان آنجا مراد خود مكرر يافته
قطرهء بحر تو درياييست كز وسعت خرد * چرخ اعظم را در آن دريا شناور يافته
تربيت خواهم ز فيضت چون ز فيض تربيت * آهن شمشير استعداد جوهر يافته
عالم از فيض تو چون هستند سرشار مراد * من چرا باشم مراد خويش كمتر يافته
تا ابد ديدى قضا گرنه ترا ديدى سبب * نفس كلى را سترون عقل كلى را غَرَب « 2 »
اى فزوده عزّ و شانت عزّ و شان مصطفى * گوهر پاكت نمك بر پهنخوان مصطفى
گرچه شد بر مصطفى صد آيه نازل بهر تو * هست ذاتت آيهء نازل به شان مصطفى
هامش
( 1 ) - بو قبيس ، كوهى در مغرب مكه ، در بزرگى بدان مثل زنند .
( 2 ) - غرب ، نام درختى كه هرگز ميوه ندهد .