فارغم از زحمت دردسر بال هما * سايهء بخت سيه تا كرده بر سر افسرى
دست آفت بر متاع تيرهبختى كى رسد * بر كتان نيلى شب مىكند مه گازرى
پيه هستى چون درآيد ز آتش غم درگداز * بر سرين فربهى خندد ميان لاغرى
گر نزاكت دوستى با صد درشتى خوى كن * خار بالين مىكند در باغ گلبرگ طرى « 4 »
گر كنى كسب سبكروحى ز گرد راه عشق * مىتوانى همچو رنگ روى عاشق برپرى
گام بشكن تا درين ره گام بتوانى زدن * بگذر از سر گر درين سر منزلت بايد سرى
درد بسيارست و در پيش منت درمان كمست * هان دواى درد را از درد كمتر نشمرى
هركه را بينى به غير از من فريبى داده است * چرخ با من مادگى كردست و با مردم نرى
كشتزار همتم آب قناعت مىخورد * كرده ز اكسير قناعت خاك در دستم زرى
نعمت الفقر فخرى مىخورم زين خشك و تر * از نوال پادشاه ملك خشكى و ترى
شهريار ملك امكان كش به دار الضرب قدس * نقد هستى كرده بهر سكهء حكمش زرى
منبرش را كرده ده عقل مجرد پايگى * خطبهاش را كرده نُه چرخ مُقرنس منبرى
احمد مرسل كه در شهراه دين از بهر دل * كرده از هر نقش پا روشن چراغ رهبرى
نخل اقبالش فكنده سايه بر فوق السما * گلبن عدلش دوانده ريشه در تحت الثَّرى « 5 »
خوشنشين سايهء عدلش ز ماهى تا به ماه * ريزهخوار سفرهء جودش ز بحرى تا برى
جوهر كل كرده جزو دانشش را صفحگى * رشتهء جان كرده حرف حكمتش را مِسطرى « 6 »
بود آدم در نهاد آب و گل پنهان كه كرد * او در ايوان نبوت جلوهء پيغمبرى
بهر وصف قدرش اين طوماردار نُه شكن « 7 » * عمرها پيچيده در خود در هواى دفترى
كشتى هستى ز طوفان بلا ديدى خطر * گر شكوه و شوكت قدرش نكردى لنگرى
از امانتدارى نور وجودش بر خليل * شد پذيراى مزاج كل طباع آذرى
با دوال كهكشان هر شب به نام او قضا * طبل نوبت مىزند بر بام اين سطح كُرى « 8 »
هركجا خورشيد رايش پرتو اندازد كند * مرغ زرّين فلك چون مرغ عيسى « 9 » شبپرى
مىگريزد در پناه ذرّه خورشيد از حجاب * پرتو رايش كند چون ميل دامنگسترى
درخزد در تنگناى قطره دريا ز انفعال * بحر دستش چون زند موج سخاوتپرورى
از براى زيور ابكار « 10 » جودش آفتاب * مىكند هر صبحدم در كوره كان زرگرى
هامش
( 4 ) - طرى ، تر و تازه ، شاداب .
( 5 ) - ثرى ( ممال ثرى ) ، زمين ، خاك .
( 6 ) - مسطر ، وسيلهاى بوده براى كشيدن خط راست بر كاغذ ، خطكش .
( 7 ) - نه شكن ، نه فلك تودرتو .
( 8 ) - كرى ، كروى .
( 9 ) - مرغ عيسى ، خفاش .
( 10 ) - ابكار ( ج بكر ) ، دوشيزگان .