چو لطف عام توام در پناه خود گيرد * چه حد كه يك سر مو كم كند ز من اختر
زبان شكوه درازست و طبع شوق فضول * به خلق خويش كه از بلفضوليم بگذر
درازى سخنم مطلب مرا كم ساخت * ولى چو لطف تو داند نهفتنش بهتر
بريده بود سر رشتهء سخن لطفت * اشاره كرد كه هان راه مدعا بسپر
چنين قصيده غرّا كه سرزد از طبعم * ز من نبود كه لطف تو شد مرا ياور
ظهير و انورى استاد طبع من بودند * زدم ز يمن مديح تو تختهشان بر سر
كمال فخر همىكرد از طبيعت خويش * كه برده است قسمنامه را به گردون بر
رسانده بودم سوگندنامه را به كمال * كه برد لطف تواش يك سپهر ازو برتر
سپهر غاشيهات تا همىكشد بر دوش * قضا به خادميت تا كه هست يار قدر
مخالفان ترا دوش زير بار گناه * موافقان ترا چون قضا ، قدر ياور
4 در نعت حضرت ختمى مرتبت
[ چشم دارد بر متاع ما سپهر چنبرى ]
چشم دارد بر متاع ما سپهر چنبرى * يوسف ما بهتر از گرگى ندارد مشترى
چون نباشم داغ گردون من كه عمرى بر دلم * پرتو خور شعلگى كردست و اختر اخگرى
مرهم كافور مه بر زخمم الماسى كند * نور اختر چون كند در ديدهء من خنجرى
چارعنصر ره به من از چار جانب بستهاند * كرده تا اين شش جهت بر مهرهء من ششدرى
با قوىدستى چو گردون كى برآيم در مصاف * من كه پيشم مور مىبندد كمر در لاغرى
نيست چشم مردمى از آسمانم بعد ازين * سفلهپرور كى تواند كرد مردم پرورى
بىتميزيهاى گردون گر نباشد باورت * نحس اكبر را ببين بر سعد اكبر برترى « 1 »
مردمى با خاك يكسان شد ز بىمهرى دهر * قدر گوهرها شكست اين سفله از بدگوهرى
كارى از جوهر نيايد بعد ازين در روزگار * جوهرى پيدا كند شايد مگر بىجوهرى
جز پشيمانى ندارد قدر كالاى هنر * جز فراموشى ندارد جنس دانش مشترى
مادر دوران ز بىمهرى كه دارد در نهاد * طفل دانش را بريد از شير دانشپرورى
آدميت مىجهد زين خلق چون آدم ز ديو * مردمى رم مىكند زين ديو مردم چون پرى
هامش
( 1 ) - نحس اكبر ، سيارهء زحل . سعد اكبر ، سيارهء مشترى . فاصلهء زحل از خورشيد تقريبا دو برابر فاصلهء مشترى از خورشيد است و در نتيجه از مشترى دور تر و بلندتر مىنمايد .