بود معدل گردون « 1 » ز بس كجى و خلاف * بسان منطقه « 2 » در پيش او گسسته كمر
نه بىعلامت حكمت روان بر آب قضا * نه خود مخالفت قدرت تو حدّ قدر
كمينه امت تو صد چو موسى عمران * كهين غلام جنابت « 3 » هزار اسكندر
عقول كامله را از تو معنى عرفان * نفوس ناطقه را از تو داب خُلق و سير
كمينه پايهء قدر تو موضعى كه ز عجز * بريخت در ره او جبرئيل را شهپر
شبى كه برق تجلى به هفت چرخ زدى * اگر نسوخت چرا شد به رنگ خاكستر
شبى كه آمدهاى از برش ز كفّ خضيب « 4 » * فلك هنوز ز غم دست مىزند بر سر
فضاى عالم قدس تو عرصهايست كه نيست * در او خيال خرد را مجال راهگذر « 5 »
خوش آن سفر خنك آن راه كز شرف بودى * مسافرش تو و مقصد خدا عروج سفر
دليل جذبه و محمل قطار هفت فلك * پياده شاطر روح الامين براق استر
چسان براق براقى چو باد در جولان * كدام مركب در ره ز برق چابكتر
فلك به پيش دُمش گوى در خم چوگان * زمين به زير سُمش گرد در ره صرصر
چنان سريع رجوعى كه هر كجا تازد * درآيد از ره پيش از خط نظر به نظر
خور از مشابهت جبههاش بلند اقبال * مه از مناسبت نعل او بلند اختر
به زير ران تو آن باد پاى برق دواست * براق نام ولى برق سير و باد سير
فلك ز زير سمش سرشكسته جست برون * از آن بود چو شفق دامن وى از خون تر
سبكروى كه نيابد به قدر ذره گزند * چو نور باصره گر جلوهاى كند به نظر
گه عروج به معراجت اى شه گردون * ز بس شتاب كه كرد از فلك چو برق گذر
به غير يك پايش نارسيده بر گردون * كه از نشانهء نعلش هلال مانده اثر
شبى برآمده بر دور آسمان و هنوز * دونده در پى او از شتاب شمس و قمر
گواه سرعت او بس بود شب معراج * كه بازگشت و همان مىتپيد حلقهء در
اگرچه بود بسى تند ليك ماند بهجا * چو پا نهادى بر لامكان ز روى ظفر
براق ماند و پر جبرئيل نيز بريخت * به موضعى كه به نعلين پاى رفتى بر
سخن بلند شد اى فكر يك زمان بنشين * به عرض حال بياراى ختم اين دفتر
بزرگوارشها واقفى كه چرخ اثير * چسان به مردم دانا به كينه بسته كمر
هامش
( 1 ) - معدّل گردون ، معدّل النهار ، دايرهاى فرضى كه كرهء فلكى را به دو نيمكرهء شمالى و جنوبى تقسيم مىكند .
( 2 ) - منطقه ، كمربند ، منطقة البروج ، دايره شكلى از آسمان كه شامل دوازده صورت فلكى ( 12 برج ) است و چنان مىنمايد كه آفتاب در يك سال از اين منطقه مىگذرد و آن در حقيقت مدار حركت انتقالى زمين را به دور خورشيد مشخص مىكند .
( 3 ) - جناب ، درگاه ، آستانهء خانه .
( 4 ) - كفّ خضيب ، ستارهاى در صورت فلكى ذات الكرسى .
( 5 ) - راهگذر ، عبور .