نهال فضل نمانده به باغ دهر كنون * بفرض مانده اگر هم بهجا ، نه برگ و نه بر
فلك به دامن محنت نهد به دايگيش * هرآن نتيجه كه زايند مادران هنر
چنين كه مىگزد اطوار مردمى همه را * چنين كه از همه مردم رسد به مرد ضرر
به ديده داشتن مردمان چنان باشد * كه كس به خانهء خود پرورش دهد اژدر
چه جورها كه نكرد آسمان ز روى نفاق * به اهل فضل ز ابناى انس و جن يكسر
خصوص با من سرگشته كز وفور جفا * نه سر ز پاى كنم فرق و هم نه پا از سر
هزار خار شكسته به پا مرا از جور * گلى به سر زدهام تا ز گلستان هنر
ز بس گداختهام شخص استخوان شدهام * ز جور گردش اين بدنهاد چون مرمر
توجهى ز سگان درِ تو مىخواهم * كه پشت پاى زنم بر جهانيان يكسر
به نيمجو نخرم مهر آسمان و زمين * گر التفات توام نيمجو شود ياور
به خاكپاى تو سوگند مىخورم اول * كه هست تاج سر سروران ز جنّ و بشر
دگر به سلسلهء فيض ز اول و آخر * برم ز گردون سوگندنامه را برتر
به صانعى كه ز قدرت چهار مادر را * به صنع خويش بخواباند زير هفت پدر
ز ازدواج پس آنگه بهم رسانيده * نتيجهاى كه قضا نام كرده نوع بشر
از آنكه مبدع اشياست سرزد اين حركت * پس آنگهش به ارادات لم يزل ز قدر
به نردبان تنزل فروفرستاده * كه تا به پلهء آخر نموده جاى و مقر
ترقيش چو به معراج قدس فرموده * به پهلوى خودش آورد و كرد پيغمبر
به ذات واجب و آن اقتضاى هستى عام * به فقر ممكن و آن بودِ از عدم كمتر
به آن وجود كه سرچشمهء وجود آنست * به آن عدم كه بِاطلاق نام كرده پدر
به آن مراتب هستى كه از مشيت شد * يكى مقدم ازين و مؤخر آن ديگر
به آن تجرّد خالص كه عقل را دارد * برى ز شايبهء خسّت مواد و صور
به عقل نورانى و به نفس روحانى * به صنع جسمانى و به حسن آينهگر
به بىثباتى و سرگشتگى چرخ نهم * به سادهلوحى وى از نقوش نفع و ضرر
به آن احاطهء عامش به عالم اجرام * كه از تصرف وى نيست نيمذرّه بدر
به چرخ هشتم و آن برجهاى پهناور * كه كُندهاى شده هريك به پاى صد اختر
به آن كواكب سياره كز مكارهشان * به هيچ جاى بجز درگه تو نيست مقر
به فقر ماه نو آن كو ز مفلسى هر ماه * پى تواضع خورشيد خم نموده كمر
به سوز عنصر نار آن لطيف گرم مزاج * كه ياد مىدهد از سينههاى پر ز شرر
به سير باد و سراسيمگى اوضاعش * كه دايمست چو احوال عاشقان مضطر
به لطف آب و به پاكيزگى گوهر او * كه هست زندگى كائنات را مصدر
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 10
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص١٠