دلم ز خون شده لبريز غنچهسان بارى * نسيم لطفى اگر نيست زخم جانپرور
به جاى يك دلم افتاده صد گره به درون * بسى عجب نبود قدر دل ندانم اگر
مرا كه جز سر زلف تو آشنايى نيست * بسان دشمن تا كى بپيچد از من سر
چه طالعست ندانم كه دايم از خونم * براى كام دل دشمنان زنى ساغر
كمى چه داشت جفاى تو كز پى جورم * زمانه نيز به امداد چرخ بسته كمر
مرا براى تسلى چو طفل مىگيرند * گهى جفاى تو گه جور آسمان در بر
ز بيخودى به دو دستم گرفته مىدارند * ز جانبى غم و اندوه جانبى ديگر
ز بس به تنگم از اوضاع اين جهان خراب * پى خلاصى ازين تنگناى خوف و خطر
چو ذره جاى كنم هر زمان به پرتو مهر * مگر برون فكنم خويش را ز روزن خور
يقين برون شدمى از جهان اگرنه مرا * نگاه داشتى امّيد طوف پيغمبر
مرا زمانه بيفكند تا كه بر دارد * ز خاك لطفِ شهنشاهِ دوستانپرور
بهشت خود به در خانهام دوان آيد * اگر روم به در خانهء سرو سرور
شه سرير نبوت محمد عربى * سپهر عالم جان پيشواى جنّ و بشر
خدايگان جهان شاه خطهء ايمان * كه خاك درگهش افلاك راست كُحل بصر
به پيش لطف عميمش چه بندگى چه گناه * به دوستى سگان درش چه خير و چه شر
به ياد شكّر لطفش هرآنكه زهر خورد * به خاك پاش ، كه يابد به ذوق طعم شكر
كسى كه خوى به ترياك مهر او دارد * ز زهر معصيتش نيست هيچگونه خطر
اگرنه شوق طواف درش بدى خورشيد * عجب عجب كه برون آورد سر از خاور
تو چون لواى شفاعت به محشر افرازى * كه سايه بر سر مردم كنى ز تابش خور
عجب كه سايه به كس افتد آن زمان كز تاب * به سايهء تو خزد آفتاب هم مضطر
عبث . . . « * » شود آفرينش دوزخ * تو گر شفيع شوى بر جهانيان يكسر
شفاعت تو حريص و من اندرين حيرت * كه از شرافت آزادى تو در محشر
ندامتى كه بود لازم گنهكاران * مباد زاهد بيچاره را كند مضطر
تو لطف خويش نپوشى و ترسم از شرفت * گناهكار شود در گناه راغبتر
چه شد كه رايت علمش گذر كند ز فلك * كسى كه مهر تواش نيست هادى و رهبر
همان سياهگليمست و تيرهروز چو جهل * بفرض غوطه خورد خصمت ار به چشمهء خور
نسيم لطف تو در باغ اگر وزد شايد * ز سرو و بيد دگر خلق برخورند و ثمر
بر معدل انصاف تو ز غايت صدق * كه هست منطقهء آسمان فضل و هنر
هامش
( * ) نسخهها : عبث مباد شود . . .