فلئن رَحمتَنى فبفضلِك بلا عوض * فلئن رَدَدتَنى فأنا لمستحقُ ذا
يا رب به فضل خود كه بيامرزيم گناه * يا رب به لطف خود كه ببخشاييم خطا
يا شافع المشفّع خير المشفّعين * و الناصر المكرّم بالنصر و الإخاء
2 در توحيد
[ اى مخترع اين نُه فلك دايرهسان را ]
اى مخترع اين نُه فلك دايرهسان را * وى تربيت از لطف تو اشخاص جهان را
كس نيست كه پرجيب و بغل نيست ز احسان * تا جود تو در بازگشادست دكان را
تا شير كند در گلويش دايهء لطفت * چون طفل گشودست گل باغ دهان را
لطف تو حكيميست كه از يك نظر لطف * خاصيت اكسير دهد طبع دخان را
اوصاف ترا ناطقه چون سوسن آزاد * گويى ز پى نطق نياورده زبان را
چندانكه نظر مىكنم از لطف تو زادند * هر ذره ز ذرات زمين راو زمان را
در جادّهء كنه تو در منزل اول * در لاى فرورفته قدم راهروان را
عقل عملى در رهت از زور عبادت * انداخته تيرىّ و نپاييده نشان را
عقل نظرى روى ز درياى تو شستهست * ليكن به كنارست و نديدست ميان را
گويند كه مصنوعى عالم چو يقينيست * يابد خرد از فكر و نظر صانع آن را
آخر نه هم از عالم مصنوع بود عقل * مصنوع به صانع ز كجا بردنشان را
بهتر ز وجودش چه توان گفت به برهان * اثبات خداوند زمين را و زمان را
غير از تو چو كس نيست چه گوييم ز شركت * توحيد همان بس كه ببنديم دهان را
اركان وجودات دو عالم ز تو زادند * وى ركن حقيقى تو سراپاى جهان را
خود پيش خودى حاضر و عالم همه از تو * ز انكارِ چنين دانش حد نيست زبان را
پامال ملامت شدهاند اهل تجسم * چون ذات تو ايجاد نمودست مكان را
چون رشتهء وهمست به راه شرف تو * پابندى كمپايگى اجزاى زمان را
اى آنكه كنى دعوى دانش نتوانى * كز معرفت خويش دهى نطق بيان را
جهلست نه علم اينكه به اوهام و خيالات * خواهى كنى اثبات خداوند جهان را
از عقدهء تسبيح تو كارى نگشايد * گر مرد رهى ساز گره رشتهء جان را
از ثابت و سياره بجز عقده نيايد * خاكت به نظر به كه ببينى دَبَران « 1 » را
هامش
( 1 ) - دبران ، ستارهاى از قدر اول در برج فلكى ثور ، عين الثّور .