هم آب در روانى و هم باد در روش * هم سنگ در گرانى و هم موج در شنا
اين جمله شكر جود تو دارند بر زبان * اين جمله سر به سوى تو دارند در دعا
نه بلكه جمله شكر تواند و سپاس تو * حمدند و مدحتند و ثنايند مر ترا
حمدست هرچه مشعر تعظيم منعمست * گر جوهرست وگر عرض و صوت يا صدا
معنيست رهنماى مطالب به هر كلام * در گوش لفظ از پى معنيست آشنا
چون هرچه هست پرتوى از فيض ذات توست * سوى تو هرچه هست خرد راست رهنما
ما را نه حد كه حمد تو گوييم و شكر تو * هم خود ترا رسد كه كنى خويش را ثنا
ليك از زبان ماست كه بر خويش كردهاى * اين شكرها كه ريخته از ارض تا سما
سر مىنهد به سجدهء شكر تو بر زمين * سنگى ز كوه اگر فتد و برگى از صبا
حكم تراست ممتثِل « 6 » امر ترا مطيع * هم بحرِ در تلاطم و هم كوهِ در صدا
مور از تو در شكنجهء خاكست دانه ياب * كرم از تو در ميانهء سنگست در چرا
هم نطفه در رحم ز تو اجرى خور « 7 » نصيب * هم دانه در مشيمهء خاك از تو در نما
در چوب تر ز تو بدن مرده را كفن * در خاك خشك از تو تن زنده را غذا
شبنم كتان فكنده به مهتاب برگ گل * كش هست نازبالش حفظ تو متكا
از قالب رونده كنى پشم در كلاه * وز بوتهء دمنده نهى پنبه در قبا
در خار زهردار نهى چشمهء عسل * وانگاه در عسل نهى از لطف خود شفا
در برگ و بار سبزهء تر تا گياه خشك * هر رنج را شفا ز تو هر درد را دوا
يا محيى العظام اذا كانت الرُّفات * يا منشى النفوس اذا كانت الهبا
يا مَن يحرِّك النفس اذ كان قد سكن * يا مَن يجدِّد البدن اذ كان قد بلى
يا كائناً وجود قديمٍ الى الابد * يا با قيا بقاءَ دوامٍ بلا فنا
لا ورقةٌ تساقطت أم حبّةٌ نَمَت * الّا و فى خزائن غيبك علمها « 8 »
علمت محيط جمله و ذاك هو القدر * قبل از وجود جمله و ذاك هو القضا
ما غير رحمت تو نداريم مؤتمن * ما غير درگه تو نداريم ملتجا
ما بنده و خلاف رضاى تو حاش حاش * جز تو نه التجا به درِ جز تو لا و لا
فياض خود تويى و منم بندهء ضعيف * خورشيد خود تويى و منم ذرهء هيا
گر خوانيم فانّك فعال ما تريد * ور رانيم فانتَ قديرٌ لما تشا
ليكن چو رحمت تو وسيعست اىّ مَن * ليكن چو لطف و فيض تو عامست اينما « 9 »
هامش
( 6 ) - ممتثل ، فرمانبردار .
( 7 ) - اجرى ، اجرا ، وظيفه ، مقررى .
( 8 ) - اشاره است به سورهء انعام 6 / 59 .
( 9 ) - اينما ، اشاره است به : فاينما تولّوا فثمّ وجه اللّه ( بقره 2 / 115 ) .