عاريست با تو نُه فلك از حليهء وجود * نور نظر كجا و سراپردهء عما « 3 »
فانوس پردهء رخ شمعست ليك هست * از نور شمع پردهء فانوس راضيا
هجده هزار عالم و يك عالم آفرين * آيينه صد هزار و يكى آينهنما
بيننده را ز ضعف بصر حاجت اوفتد * هردم به عينكى كه دهد ديده را جلا
كونين عينكست خردمند را به چشم * بهر نظارهء رخ بىچون كبريا
در كارخانهء تو رَحاييست آسمان * بر آبِ كبرياى تو گردنده اين رَحا « 4 »
فوج عقول و خيل نفوس آسياببان * وين تودهء غبار درو گرد آسيا
در عقل برملاترى از بوى در گلاب * در حس نهفتهروىتر از رنگ در حنا
ذات تو پرمقيد اثبات عقل نيست * نفى دو عالمست ثبوت ترا گوا
اين پهن دشت پست كه داد اينچنين قرار * وين خرگه بلند كه كرد اينچنين به پا ؟
گرنه به قدرت تو بدى ارض را قرار * ورنه ارادت تو شدى ممسك السما « 5 »
گرد زمين خفته نشستى به روى چرخ * پشت فلك به خاك زمين گشتى آشنا
خرپشتهء سپهر برابر شدى به خاك * خاك زمين غبار شدى بر رخ هوا
فعل تو جوهر و عرض و نفس و عقل و طبع * قولت دلايل و حِكم و حجت و هُدا
مبدع ز تو مكوّن و حادث ز تو قديم * واجب به توست ممكن و هستى به تو فنا
هم از صور منزه و هم صورت الصور * هم از غرض برىّ و غرض خلق جمله را
يا مبدى المبادى و يا علت العلل * هم مبتدا تويى همه را هم تو مُنتها
جز ذات كاملت لمن الملك فى الوجود * جز علم شاملت لمن الحكم فى القضا ؟
با هيچكس نهاى و جدا از تو نيست كس * در هيچ جا نهاى و تهى نيست از تو جا
هستىنماست هستى غير و تمام نيست * هستيت هستيست ولى نيستىنما
سنگى كه مىفتد ز سر كوه بر زمين * گردى كه مىرود ز ته پاى بر هوا
هر ذرهاى كه جلوه كند در شعاع مهر * هر قطرهاى كز ابر به حسرت شود جدا
برقى كه مىجهد ز رگ تيرهفام ابر * ابرى كه هم ز خندهء برقست در بُكا
شاخى كه از وزيدن بادست در سماع * مرغى كه از دميدن برگست در نوا
هر غنچهاى كه دم زند از تنگى نفس * هر نوگلى كه واشود از سيلى صبا
رويى كه از پريدن رنگست در شكست * مويى كه از شكستن افزايدش بها
هامش
( 3 ) - سراپردهء عما ، اشاره است به حديث ابو رزين عقيلى كه وى از رسول خدا پرسيد : خداوند پيش از آفرينش آسمانها و زمين در كجا بود ؟ رسول ( ص ) گفت : فى عماء تحته هواء و فوقه هواء ( لسان العرب ، ذيل عما ، ص 893 ) .
( 4 ) - رحا ، آسيا ، سنگ آسيا .
( 5 ) - ممسك السماء ، نگهدارندهء آسمان .