يا از اين آلودگى پاكم بكن * يا نه در خونم كش و خاكم بكن
افسردگى [ 68 ] : غلبهء برودت مائيّهء احكام طبيعت را گويند كه آتش شوق معارف الهى را فرونشاند . بيت :
تا به كى افسردگى مىماندت * صد جهان مردگى مىماندت
افتادگى [ 69 ] : رؤيت عدم قدرت بنده را گويند بر اداى حق عبوديت كه سزاى حق باشد . لمؤلفه :
فتادم بر سر راهى كه روى يار خود بينم * در اين افتادگى يك ره دلش افگار خود بينم
ابرو [ 70 ] : اعوجاج سالك را گويند از صراط مستقيم شريعت و طريقت كه موجب سقوط درجات و حاجب كمالات او گردد ، از روى كشف در حال شهود چهرهء معنى مقصود و رخسار معشوق مشهود . بيت :
در گوشهء اميد چو نظّارگان ماه * چشم طلب در آن خم ابرو نهادهايم [ 71 ]
آب حيوان [ 72 ] : وجود مطلق و تعين اول را گويند ؛ و بر مجلاى تجليّات الوهيّت حق هم اطلاق نمايند . بيت :
ما آب روانيم و تو درياى حياتى * جوياى توييم از همه سو رو به تو داريم
بيت :
فواه ماء الحياة شاربه * خضر لم يصل الى الظلم [ 73 ]
آب روان [ 74 ] : فرح و صفاى دل را گويند كه از علوم و معارف حقيقى باشد به شرط آنكه شيرين و صاف بود . بيت :
تا عارض جانانه به ما كرده تجلّى * در گلشن دلها همه چون آب روانيم
گاه باشد كه علوم حكمى و شرعى به آب ممثّل گردد و گاه باشد كه صفاى دل و مسئلهء توحيد به آن مصوّر « 1 » گردد و كلام اهل كمال هم مصوّر به آب روان شود . اما اگر آب گرم ، كلام با جذبه و سكر باشد و اگر سرد باشد ، كلام ارباب صحو و عقول سليمه باشد .
آمدن [ 75 ] : رجعت عارف و اصل را گويند به مقام بشريّت و مرتبهء صورت از فضاى عالم ربوبيّت .
الامور العامة : هى ما لا يختص به قسم من اقسام الموجودات التى هى الواجب و الجوهر و العرض « 2 » .
هامش
( 1 ) . ب : مصور
( 2 ) . د : " الامور العامة " تا آخر عبارت را ندارد .