هر بىخبر نشايد اين راز را كه اين را * جانى شگرف بايد ذوق لقا چشيده
( عطار )
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق * دريادلى بجوى دليرى سرآمدى
( حافظ )
خار ار چه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد * سهل است تلخى مى در جنب ذوق مستى
( حافظ )
( [ 13 ] ) . شناخت ، هركه شناخت و هركسى كه نچشيد ، نشناخت .
( [ 14 ] ) . سعدى . اين شعر ظاهرا تصحيفى است از مطلع غزل معروف شيخ اجل كه در نسخهء مصحح فروغى چنين است :
ذوقى چنان ندارد بىدوست زندگانى * دودم به سر برآمد زين آتش نهانى
( [ 15 ] ) . به تازى ، زنخ گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 230 ) .
عبارت است از علم واضح ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 355 ) .
محلّ ملاحظه را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 571 ) .
دى به سلام آمد نزديك من * ماه من آن لعبت سيمين ذقن
( فرخى )