گوينده در رسالهء " اسرار الحروف " و رسالهء " بيان اصطلاحات " آمده است . ر . ك :
" رسالههاى شاه نعمت اللّه ولى " ، ج 3 ، ص 355 و ج 4 ، ص 30 ؛ در رسالهء قشيريّه ، ص 148 با عبارتى بدين صورت ذكر شده است : " قال فارس : التّوحيد هو اسقاط الوسائط . . . " ؛ و همچنين در همان كتاب ، ص 148 ، " التّوحيد اسقاط الياءات لا تقول لى و بى و منّى و الىّ " .
( [ 7 ] ) . شبسترى
( [ 8 ] ) . خرابحال و بىسروپا از غايت عيش و لذّت را گويند كه مستلزم سالك عاشق لاابالى است كه از قيد رؤيت افعال و صفات واجب و ممكن خلاصى يافته ، افعال و صفات جميع اشيا را محو افعال و صفات الهى داند و هيچ صفتى به خود و ديگران منسوب ندارد و نهايت اين خرابات مقام فناى ذات است كه ذوات همه را محو و منطمس در ذات حق يابد . و در حقيقت ، خراباتى آن است كه از خودى خود فراغت يافته ، خود را به كوى نيستى درباخته باشد . ايضا خاكيان را گويند كه خرقهء وجود ايشان مىآلودهء معصيت است و معصيت مظهر معرفت است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 101 ؛ لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 524 ) .
خراباتى كه از خودى خود وارسته است ، خراب اندر خراب است ، زيرا كه اول خرابى محو صفات يافته و آنگه خرابى و فناى ذات هرآينه صفات و ذات او همه محو و مضمحل گشته است و خود را و عالم را گم كرده است ؛ زيرا كه در صحراى او كه فضاى اطلاق وحدت ذاتى است ، نمود عالم و آدم ، مثال نمود سراب است كه نمود بىبود است و به غير از وجود خيالى ندارد . جماعتى از رندان لاابالى در اين مقام خرابات وحدت جاى و منزل كردهاند كه محو نيستى يافته بىپا و سرند و هرچه هست ، همه را در قمارخانهء وحدت پاك درباختهاند ؛ نه اول ايشان پيداست و نه آخر ، و ازل و ابد در جاى ايشان متّحد است و نه مؤمن و نه كافرند ، زيرا كه ايشان را از هستى و تعيّن خود فنا حاصل شده است ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 525 - 527 ) .
چون خراباتى نباشد زاهدى * كش به شب از در درآيد شاهدى
( سعدى )
من خراباتىام و عاشق و ديوانه و مست * بيشتر زين چه حكايت بكند غمّازم
( سعدى )