چرا نالد كسى از تنگدستى * كه ملك بىقياس است تن درستى
ترسايى [ 3 ] : تجرّد و تفريد باطن را گويند در حالت توجّه به حق از صور كائنات و نسب و اضافات . شعر :
ز ترسايى غرض تجريد ديدم * خلاص از ربقهء تقليد ديدم [ 4 ]
ترانه [ 5 ] : آيين و راه محبّت را گويند بر وجهى كه موجب اشعار به غير خود بود . بيت :
مطرب بساز عود كه كس بىاجل نمرد * و آنكس « 1 » نه اين ترانه سرايد خطا كند [ 6 ]
ترسابچه [ 7 ] : نتايج تجريد و تفريد « 2 » را گويند از شهود و « 3 » تجليّات جماليّه . شعر « 4 » :
مجرّد شو ز هر اقرار و انكار * به ترسازاده ده دل را به يك بار [ 8 ]
توبه [ 9 ] : رجوع دل را گويند از هرچه نقصانپذير است به آنچه باقى و ثابت است .
شعر « 5 » :
توبه او جويد كه كردست او گناه * آه او گويد كه گم كردست راه [ 10 ]
توبه از توبه : انصراف دل را گويند از جميع ما سوى اللّه حتّى از ذات و هستى خود . و آن فناى فى اللّه باشد . بيت :
بوالعجب مذهبى است ملّت عشق * توبه از توبه جزء ايمان است
تير [ 11 ] : انظار الهى و التفات عين « 6 » عنايت نامتناهى را گويند . نظم :
اى تير غمت را دل عشّاق نشانه * خلقى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه [ 12 ]
تير مژگان [ 13 ] : نظر عنايت الهى را گويند كه به وسيلهء عمل صالح عارف مستحقّ آن سهم السعادة گردد . لمؤلفه :
دوش مىگفت به تير مژهات خواهم كشت * يا رب اين وعدهء الطاف ز يادش نرود
تير خدنگ [ 14 ] : نظر عاطفت ربّ الارباب را گويند كه به طريقهء تفضّل و امتنان باشد نه جهت مجازات اعمال . نظم :
تير خدنگ غمزهات از جان ما گذشت * بر ما ز غمزهء تو چه گويم چهها گذشت
تاب زلف [ 15 ] : كتمان اسرار الهى را گويند از نظر شهادت . بيت :
هست دربند تو دلهاى چو ما شيفتگان * اى بسا دل كه در آن زلف پر از تاب و خم است « 7 »
هامش
( 1 ) . ب : وانكه
( 2 ) . ب : " و تفريد " را ندارد .
( 3 ) . ب : " و " ندارد .
( 4 و 5 ) . ب : بيت
( 6 ) . د : التفات از عين
( 7 ) . ب : اى بسا دلبر كه در آن زلف پرتاب و خم است