ذات خداى رسيد هم ، خداى مىپرستد ، اما موحّد است ( نسفى ، زبدة الحقائق ، ص 83 ) .
( [ 9 ] ) . وجود امرى را گويند كه موافق ارادت دل باشد ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 575 ) .
وجود امرى را گويند كه موافق اراده و شادى دل باشد ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 111 ) .
مرا ز دل خبر رسد ز راحتم اثر رسد * سحرگهى كه دررسد نسيم دلگشاى تو
( خاقانى )
سايهء خورشيد سواران طلب * رنج خود و راحت ياران طلب
( نظامى )
( [ 10 ] ) . وجود امرى را گويند كه بر خلاف ارادهء دل بود ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 112 ؛ عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 574 ) .
رنج ما را كه توان برد به يك گوشهء چشم * شرط انصاف نباشد كه مداوا نكنى
( حافظ )
( [ 11 ] ) . رخ اشارت به حقيقت من حيث هى هى كه شامل خفا و ظهور و كمون و بروز است و رخ و رخسار ، تجلّيات محض جماليّه را گويند ؛ يعنى مرتبهء وجد را گويند كه آن عبارت است از ظهور حق در مظاهر جملهء تعيّنات علوى و سفلى و مجالى مرضيّه و نامرضيّه . پس هرآينه ، روى مهرويان به مناسبت نور و لطف و رحمت با تجلّى جمالى مشابهت داشته باشد . و رخ ، شاهبازان عرصهء ميدان عشق ، روى را گويند و رخسار . اهل بخارا روى را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 10 ، 112 ، 231 ) .
عبارت از ظاهر شدن هويّت است كه وجود همه كس را به وجود حاصل است ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 355 ) .
مرآت تجليّات را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ذيل واژهء " روى " ؛ دارابى ، لطيفهء غيبى ، 3 ضميمه ) .
حضرت حق را - تعالى شأنه - صفات لطف ، مانند لطيف و نور و هادى و رزّاق و محيى ، و صفات قهر مانند مانع و قابض و قهّار و مذلّ و ضار هست . و رخسار و زلف بتان مهپيكر را به حسب جامعيّت نشئهء انسانى از اين هر دو صفت متقابل بهره و نصيب دادهاند . پس هرآينه ، از رخ ، صفات لطف الهى مراد باشد . رخ در اين محل مظهر حسن