مستغرق ياد حق شدن است ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 11 ضميمه ) .
لفظ قرب در عرف متصوّفه عبارت است از استغراق وجود سالك در عين جمع به غيبت از جميع صفات خود تا غايتى كه از صفت قرب و استغراق و غيبت خود هم غايب بود ، و الّا از جميع صفات خود غايب نبوده باشد ( عز الدين كاشانى ، مصباح الهداية ، ص 417 ) .
قرب عبارت از اطاعت است ، زيرا كه طاعت موجب تقرّب مطيع به مطاع مىشود و قرب را اطاعت دانند كه مسبّب طاعت است ( بخارى ، شرح تعرّف ، ج 3 ، ص 165 ) .
قرب از احوال بندهاى است كه به قلب خود نزديك شود و مانند ساير احوال است ( جنابذى ، شرح بر كلمات قصار بابا طاهر ، ص 13 ) .
اول درجهء قرب قرب طاعت است و اتّصاف در همهء اوقات به عبادت است ( قشيرى ، رسالهء قشيريه ، ص 420 ) .
قرب عبارت از انقطاع از ما سوى اللّه بر دو قسم است : يكى قرب نوافل كه زوال صفات بشريّت است و ظهور صفات الوهيّت بر بشر و ديگر قرب فرائض كه فناى عبد است كلّا از شعور به تمام موجودات حتى نفس خود ، و نماند او را مگر وجود حق ( تهانوى ، كشّاف ، ص 1164 ) .
در شوق رخ تو بيشتر سوخت * هر كو به تو قرب بيشتر داشت
( عطار )
از قرب تو مستم وز هستيم خبر نيست * مستم ز غم عشق و چو من مست دگر نيست
( عطار )
( [ 2 ] ) . مولوى . در نسخهء متن ، واژهء " بيت " پس از شعر آمده است .
( [ 3 ] ) . سزاوارى پرستش را گويند كه هيچكس را جز حق تعالى اين سزاوارى نيست ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 559 ) .
قد و قامت معشوق عبارت از امتداد حضرت الهيّه است كه برزخ وجوب و امكان است ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، ص 487 ) .
پرستش سزاوارى را گويند كه فنا را به دو راه نيست و در لغت ، بالاى مردم ايستاده است . و اهل عرب به اعتبار " قد قامت الصلاة " قد را قامت گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 151 و 263 ) .