جارى كردن اوامر شرعى را گويند بر سالك ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 96 ) .
هرچه كنى تو بر حقى حاكم دست مطلقى * پيش كه داورى برم از تو كه خصم و داورى
( سعدى )
ما سپر انداختيم گردن تسليم پيش * گر بكشى حاكمى ور بدهى زينهار
( سعدى )
مالك ملك وجود حاكم ردّ و قبول * هرچه كند جور نيست ور تو بنالى جفاست
( سعدى )
مالك ردّ و قبول هرچه كند پادشاست * گر بكشد حاكم است ور بنوازد رواست
( سعدى )
( [ 13 ] ) . حكم و اختيار در دست توست هرچه مىخواهى بكن . رغبت من جز در تو نبود . نه از تو روى برتافتن ، بلكه من در تو رغبت كردم .
( [ 14 ] ) . مقام وحدت را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 576 ؛ پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 97 ) .
حضور عبارت از حضور دل است بدانچه از چشم غايب است به واسطهء صفاى يقين ، بهطورىكه غايب در نزد او چنان است كه حضور دارد ، هرچند كه غايب است و بدون حضور ( سرّاج ، اللّمع ، ص 340 ) .
سر است در مشهد غيب به نعت رؤيت صفت انور ( شيخ روزبهان بقلى شيرازى ، شرح شطحيات ، ص 552 ) .
حضور به واسطهء حضور به حق است ، زيرا هرگاه از خلق غايب شود ، به حق حاضر شود . به اين معنى كه گويا حاضر است نزد حق ، و از جهت استيلاى ذكر حق بر دل او به واسطهء دل خود نزد حق حاضر شود تا آنكه به كلّى از خلق غايب شود و به حق پيوندد .
هرگاه گفته شود كه فلان حاضر است ، معناى آن اين است كه به قلب خود حاضر نزد خداى خود است و غافل ازو نيست و او را فراموش نكرده است و دائم الذكر است ( قشيرى ، رسالهء قشيريه ، ص 138 ) .
حضور اندر حضور آنجا ، نهان اطوار در اطوار * ظهور اندر ظهور آنجا ، عيان اسرار كتمانى
( عراقى )