تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصطلاحات صوفيان ( متن كامل رساله مرآت عشاق ) ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
جمعيت [ 9 ] : كمال احاطت دل را گويند بر جميع مراتب تجليّات كه وحدت ، قادح كثرات و تعيّنات نگردد و كثرت نيز در نظر شهود ، ساتر جمال وحدت نشود . نظم :
زلف آشفتهء تو موجب جمعيّت ماست * چون چنين است پس آشفته‌ترش بايد كرد
جست‌وجوى [ 10 ] : خورده [ خرده ] گيرى و نكته‌جويى را گويند ، خواه از طرف محب باشد خواه از جانب محبوب جهت كمال مناسبت و اتّحاد كه در ما بين متحقّق باشد . شعر :
دريغ و درد كه در جست‌وجوى نقد حضور * بسى شدم به گدايى بر كرام و نشد
[ 11 ] چهره [ 12 ] : تجليّات را گويند كه سالك عارف بر كيفيّت و كميّت آن مطّلع باشد ، اما مخصوص تجلّى جمالى باشد ؛ خواه تجلّى آثارى باشد و خواه افعالى و خواه صفاتى . نظم :
خود ز خوبان پرىچهره همين خاصيت است * كه ستمكاره و مردم‌كش و « 1 » بدخو باشند
چهرهء گلگون [ 13 ] : تجلّى را گويند كه در مادّه و مدّت نباشد ، يعنى از مرتبهء آثار ، اعلى باشد ؛ خواه افعالى باشد خواه صفاتى . نظم :
زردرويى مىكشم زان طبع نازك گاه‌گاه * ساقيا جامى بده تا چهره را گلگون كنم
[ 14 ] چشم [ 15 ] : صفت بصرى را گويند كه متعلّق تمام « 2 » احوال سالك از خير و شرّ و مراقب جانب او در نفع و ضرر باشد به نوعى كه چيزى ازو غايب نشود . بيت :
اى خنك‌چشمى كه آن گريان اوست * اى همايون دل كه آن بريان اوست
چشم بيمار [ 16 ] : ستر احوال مقامات سالكان عارف را گويند كه احيانا باشد و گاهى جهت مجاورت طبع عنصرى و محاملهء نشئهء بشرى ظاهر شود . چون كم واقع مىشود ، به حسب اوقات ، متفاوت است . اين حال مناسب مجذوب سالك باشد در اوان توجه به « 3 » مبادى عليّه . بيت :
ز چشمت خاست « 4 » بيمارى و مستى * ز لعلش گشت پيدا عين هستى
[ 17 ] چشم نرگس [ 18 ] : ستر احوال و مقامات و علوّ رتبت عارف را گويند تا حال « 5 » او به مردم معلوم نشود ، اما خودبه‌خود عارف به حال و مرتبهء خود باشد و اين نشئه ، مناسب طور ملاميّه و افراد رجال غيب بود . بيت :
هامش
( 1 ) . د : " و " ندارد . ( 2 ) . ب : متعلق به تمام ( 3 ) . د : " به " ندارد . ( 4 ) . د : خواست ( 5 ) . د : خيال