فما زلت حتّى فضّ ربّى جموعهم * و أشفيت منهم صدر كلّ حليم
مراد از عبد الدّار : طلحة بن ابى طلحة بن عبد العزّى كه نسب او منتهى است به عبد الدّار بن قصىّ ابن كلاب . و صمّ : أى مضى . و ارفضاض : پراكنده شدن . و العباديد : الفرق من النّاس الذّاهبون فى كلّ وجه ، و لا واحد لها . « 1 » و هزّ : جنبانيدن ( از اوّل ) . و الصّميم : العظم الّذى هو قوام العضو . و فضّ : پراكنده ساختن . و إشفاء : شفا دادن .
مىفرمايد : آهنگ كردم پسر عبد الدّار را ، تا زدم او را به شمشير خداوند آب كه مىبرد استخوانها را گذرنده . پس گذاشتم او را به زمين هامون ، پس پراكنده شد « 2 » گروه او ، گروهگروه از خداوند دل نااميد و جراحت رسيده . و شمشير من به پنجهء من ، چون شعلهء آتش ، مىجنبانيدم آن را ، مىبريدم به آن از دوش و استخوان كه قوام عضو بود . پس هميشه بودم « 3 » ، تا پراكنده كرد پروردگار من گروههاى ايشان را ، و شفا دادم ازيشان سينهء هر بردبارى را . س :
تا من سر خصم را ز تن بركندم * او را به بيابان عدم افكندم
پيوند به جاهلان نخواهم كردن * گر نيز « 4 » جدا كنند بند از بندم
حكايت
مرويست كه چون مرتضى اين ابيات فرمود ، مصطفى ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، با فاطمه گفت : « خذيه ، يا فاطمة ، فقد أدّى بعلك ما عليه و قد قتل اللّه صناديد قريش بيديه . » و زيد بن وهب از عبد اللّه بن مسعود روايت كند : « انهزم النّاس يوم أحد إلّا علىّ وحده . فقلت : إنّ ثبوت علىّ فى ذلك المقام لعجب . قال : إن تعجّبت « 5 » منه ، فقد تعجّبت الملائكة . أ ما علمت أنّ جبريل قال فى ذلك اليوم ، و هو يعرج إلى السّماء : لا سيف إلّا ذو الفقار و لا فتى إلّا علىّ ؟ » و عكرمه از مرتضى روايت كند كه چون در احد بدفع و منع كفّار قيام نمودم « 6 » ، مصطفى ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، فرمود : « أ ما تسمع مديحك فى السّماء ؟ إنّ ملكا اسمه
هامش
( 1 ) . صحاح : 504 .
( 2 ) .E: شده .
( 3 ) .C: نبودم .
( 4 ) .G: گر زانكه .
( 5 ) .C: تعجب .
( 6 ) .G: مىنمودم .