مىفرمايد : علم آرايش است ؛ پس باش مر علم را كسبكننده ، و باش مرو را جوينده ، مادام كه زنده باشى ، فراگيرنده . و آرامگير بعلم و استوار باش به خدا و بىنياز شو به او . و باش بردبار استوار خرد « 1 » نگاه دارندهء خود . سير « 2 » برميا ؛ پس يا باشى كوشنده در علم روزى ، و « 3 » يا باشى فرورونده « 4 » در علم . س :
تا چند چنين دشمن خود خواهى بود * وز غايت جهل خويش بد خواهى بود
علم است كه آدمى به آن شد ممتاز * بىعلم ز جنس ديو و دد خواهى بود
و كن فتى ناسكا محض التّقى ورعا * للدّين مغتنما للعلم مفترسا
فمن تخلّق بالآداب ظلّ بها * رئيس قوم إذا ما فارق الرّءوسا
و اعلم هديت بأنّ العلم خير صفا * أضحى لطالبه من فضله سلسا
نسك : پرستيدن . و ورع ( بفتح راء ) : پرهيزكار شدن ؛ و ورع « 5 » ( بكسر ) : پرهيزكار .
و افترسه الأسد : أى دقّ عنقه ، و مراد اينجا اخذ . و تخلّق : خو گرفتن . و مفارقة : از يكدگر جدا شدن . و رؤسا : جمع رئيس . و صفا : آب خالص . و السّلاسة : الجريان ، يقال : فى كلامه سلاسة ، و هو سلس البول .
مىفرمايد : باش جوانمردى پرستنده بخالص پرهيزكارى « 6 » ، پرهيزكار « 7 » ، مر دين را غنيمتگيرنده ، مر علم را فراگيرنده . پس هركه خو كرد بادبها ، گشت بسبب آن سردار قوم ، چون مفارقت كردند سرداران . و بدان - كه راه نموده شوى - كه علم بهتر آب خالص است كه گشت براى طالب خود از كمال خود روان . س :
هركس كه ز روى فضل عالم باشد * بىشبهه ميان خلق حاكم باشد
فردا كه بعالم بقا پيوندد * از دوزخ و از عذاب سالم باشد
هامش
( 1 ) .E: استوار مرد .
( 2 ) .E: سر .
( 3 ) .E: - و .
( 4 ) .B: فروبرنده .
( 5 ) .BE: - و ورع .
( 6 ) .C: - پرهيزكارى .
( 7 ) .E: - پرهيزكار .