امروز منم چو شمع سركش مشهور * وز تيغ زبان من جهان گيرد نور
اسرار جهان به يكنفس فاش كنم * شد آتش طبع من بهرجا مذكور
و لست بإمّعة فى الرّجال * أسائل هذا و ذا ما الخبر
و لكنّنى مذرب الأصغرين * أقيس بما قد مضى ما غبر
إمّعة ( بكسر همزه و تشديد ميم ) : آنكه هرك را بيند گويد من با توام . و مساءلة : كسى را پرسيدن . و إذراب : تيز كردن . و اصغران « 1 » : زبان و دل « 2 » . و غبور : باقى ماندن ( از اوّل ) .
مىفرمايد : نيستم من كسى كه هرك را بينم گويم « 3 » من با توام ، در ميان مردان كه پرسم آن را و اين را كه چيست خبر . و ليكن من تيز كرده زبان و دلم ، قياس مىكنم بهآنچه گذشته است « 4 » آنچه باقى مانده است . س :
اى يافته از صدق و صفا تيغ زبان * وز طبع تو فاش گشته اسرار نهان
احوال زمانه را چه پرسى ز كسان * از حال گذشته حال آينده بدان
تنبيه بر قباحت جهالت كه مستلزم فسادست و ضلالت
و فى الجهل قبل الموت موت لأهله * و أجسادهم قبل القبور قبور
و إنّ امرأ لم يحى بالعلم ميّت * و ليس له حتّى النّشور نشور
جسد : تن مردم . و نشور : زنده شدن .
مىفرمايد : در جهل پيش از مرگ مرگى است مر اهل آن را ، و تنهاى ايشان پيش از گورها گورهاست . و به درستى كه مردى كه زنده نشد بعلم ، مرده است « 5 » ، و نيست مرو را تا روز زنده شدن خلايق زنده شدنى . س :
روحى كه اسير جهل و محبوس تنست * آن روح چو مرده است و گورش بدنست
هر پرده كه از جهل و ضلالت دارد * در ديدهء اهل كشف او را كفن است
هامش
( 1 ) .E: اصفراره .
( 2 ) .CG: دل و زبان .
( 3 ) .CG: گويد .
( 4 ) .G: + و .
( 5 ) .G: مردهايست .