بيان احتياج مردم اهل در بعضى اوقات بجهل
لئن كنت محتاجا إلى العلم إنّنى * إلى الجهل فى بعض الأحايين أحوج
ولى فرس للحلم بالحلم ملجم * ولى فرس للجهل بالجهل مسرج
احتياج و حوج : نيازمند شدن . و بعض : برخى . و أحايين : جمع أحيان . و فرس : اسب . و إلجام : لگام كردن . و إسراج : زين نهادن .
مىفرمايد : هرآينه اگر هستم نيازمند بعلم ، به درستى كه من بجهل در بعضى زمانها محتاجترم . و مرا اسبى است براى حلم كه بحلم لجام كرده شده است . و مرا اسبى است براى جهل كه بجهل زين نهاده شده است . س :
هرچند كه من ز عقل و شرعم آگاه * محتاج شوم به ترك حكمت ناگاه
در هر صفتى كه رو نمايد طاقم « 1 » * من مظهر جامعم بتوفيق إله
فمن شاء تقويمى فإنّى مقوّم * و من شاء تعويجى فإنّى معوّج
و بالجهل لا أرضى و لا هو شيمتى * و لكنّنى أرضى به حين أحوج
تقويم : راست كردن . و تعويج : كج كردن . و إحواج : نيازمند كردن . و در بعضى نسخ بجاى مصراع ثالث : « و ما كنت أرضى الجهل خدنا و لا أخا » .
مىفرمايد : پس هركه خواهد راست كردن من ، پس به درستى كه من راست كرده شدهام ، و هركه خواهد كج كردن من « 2 » ، پس به درستى كه من كج كرده شدهام . و بجهل راضى نيستم و نه جهل خوى من است ، و ليكن من راضى مىشوم بجهل ، آن زمان كه محتاج گردانيده مىشوم به آن . س :
آئينهء اسماى خدا شد دل من * مجموعهء اسرار قضا شد دل من
تا شاه سراپردهء اطلاق شدم * از قيد كج و راست جدا شد دل من
هامش
( 1 ) .E: طاقتم .
( 2 ) .B: - پس به درستى . . .