ميان او و لشكر ابو جعفر منصور عبّاسى مقاتله شد و نزديك بود كه به دولت شهادت مشرّف شود و او را چهار صد دينار بشخصى از بنى نجّار مىبايست داد ، ذو الفقار « 1 » تسليم او كرد و گفت « 2 » : « خذ السّيف ، فإنّك لا تلقى أحدا من آل أبى طالب ، إلّا أخذه منك و أعطاك حقّك . » و آن شمشير نزد او بود تا جعفر بن سليمان بن على بن عبد اللّه بن عبّاس والى يمن و مدينه شد و آن شخص را طلب كرد و ذو الفقار بستد و چهار صد دينار بداد « 3 » و ازو به مهدى بن منصور منتقل شد و در دست خلفاى عبّاسى بود . و اصمعى گويد : رأيت الرّشيد بطوس متقلّدا سيفا فقال : « يا أصمعىّ ، أ لا أريك ذا الفقار ؟ » قلت : « بلى ، جعلنى اللّه فداك ! » فقال : « استلّ « 4 » سيفى هذا . » فاستللته ، فإذا فيه ثنتا عشرة فقارة . و فاطمة : دختر پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، از خديجه بنت خويلد بن عبد العزّى بن قصىّ ، و پيغمبر او را در سال دوم هجرت به مرتضى داد ؛ و چون اينجا منادى است ، تاء او بترخيم افتاده « 5 » .
و يوم الهياج ( بالكسر ) : يوم القتال . و نحو : جانب . و هائج : شتر مست ، و هياج : جمع او . و ورود : آمدن و رسيدن ( از ثانى ) . و إنذار : بيم كردن . و إسراع : شتافتن . و واو براى قسم ، يا عاطف بر ضمير متكلّم بر وفق مذهب كوفيين . و وطن : آرامگاه . و أصبح : تامّ بمعنى وصل إلى الصّباح . و ناصحا مفعول به ورد ، قال اللّه تعالى :
وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ
« 6 » . و خراب معطوف بر قتلى .
مىفرمايد : نزديك گردان ذو الفقار را ، اى فاطمه ، به من ؛ كه برادر من شمشيرست در هر روز حرب . نزديك گردان آن « 7 » شمشير برّان را ؛ چه به درستى كه من سوارشوندهام در ميان مردان بجانب جمعى كه به شتران مست مىمانند . آمدند امروز نيكخواهى را كه بيم مىكند « 8 » مردم را لشكرهاى « 9 » چون درياى صاحب موجها . آمدند آن لشكرها شتابكنندگان ، مىجويند كشتن مرا ، بحقّ پدر تو كه عطا داده شده است بمعراج آسمان .
و مىجويند ويران كردن وطنها و كشتن مردم ؛ و همه ، چون بامداد كردند ، پناه آوردهاند
هامش
( 1 ) .C: + را .
( 2 ) .C: - و گفت .
( 3 ) .E: به دو داد .
( 4 ) .E: اسأل .
( 5 ) .E: تاء بترخيم اوفتاده .
( 6 ) . القصص : 23 .
( 7 ) .C: - آن .
( 8 ) .C: مىكنند .
( 9 ) .E: به لشكرها .