نظّام از متكلّمان « 1 » درين مسئله موافق صوفيّه است ، مىگويد جسم مركّب از « 2 » اعراض است و وجود اعراض در هرآن متجدّد مىشود .
فتح
صوفيّه گويند چنانچه « 3 » كنه ذات حقّ معلوم نيست ، كنه « 4 » صفات او هم معلوم نيست ؛ ليكن چون اشعّهء صفات بر ماهيّت انسان تابيده ، ادراك آن بوجه « 5 » معتدّ به مىتوان « 6 » ، و وجوب وجود كه انسان را نيست در فهم آن قاصرست . و امّهات صفات « حيات » و « علم » و « ارادت » و « قدرت » و « سمع » و « بصر » و « كلام » است و ايشان را « ائمّهء سبعه » گويند ، و بعضى بجاى « سميع » و « بصير » ، « جواد » و « مقسط » آوردهاند . و امام الائمّه نزد جمعى « حىّ » است و نزد مولانا كمال الدّين عبد الرّزّاق « عالم » و « 7 » در اوّل نظر بهآنست كه حيات شرط علم است و در ثانى بهآنكه علم اشرف از حياتست .
و صفات حقّ عين ذاتست باتّفاق صوفيّه و حكما ، يعنى مترتّب مىشود بر مجرّد ذات حقّ آنچه مترتّب مىشود بر ذات ممكن با « 8 » صفت ، مثلا ذات تو كافى نيست در انكشاف اشيا بر تو و تا صفت علم كه مبدأ انكشاف است به تو قايم نباشد ، انكشاف حاصل نشود ، بخلاف ذات خدا كه او در انكشاف اشيا محتاج نيست بصفتى كه « 9 » قايم باشد به او ، بلكه ذات او مبدأ انكشاف است و به اين اعتبار عين علم است ؛ پس ذات و صفات متّحدند در حقيقت و متغايرند در مفهوم . و مرجع اين سخن نفى صفاتست با حصول نتايج و ثمرات آن از ذات تنها . و اشارت به اينست آنچه حضرت « 10 » مرتضى ، عليه السّلام ، فرموده « 11 » :
« كمال التّوحيد نفى الصّفات عنه « 12 » » و فى بعض الرّوايات : « كمال الإخلاص » . و توهّم نكنى كه برين تقدير نتوان گفت « 13 » خدا عالم است ؛ چه مراد از عالم ذاتيست كه اشيا برو
هامش
( 1 ) .E: متكلمين ،F: - از متكلمان .
( 2 ) .F: + هيولى .
( 3 ) .G: - چنانچه .
( 4 ) .F: كه .
( 5 ) .D: بوجهى .
( 6 ) .F: + نمود .
( 7 ) .D: عليم .
( 8 ) .D: يا .
( 9 ) .G: و صفتى كه .
( 10 ) .CG: - حضرت .
( 11 ) .C: فرمود .
( 12 ) . نهج البلاغة : 39 .
( 13 ) .E: + كه .