تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
جهان چنين دل‌ها بايد كه باشد تا حجت خداى باطل نشود ، و رابطهء ميان عالم غيب و شهادت و واسطه نزول امر از آن جهان بدين جهان و تردد فرشتگان قلوب اهل وحدت است ، چنانچه در مكتوب مخدومم امير شمس الدين ابو سعيد شرحى در اين باب مذكور شده ، طلب كنند و مطالعه فرمايند . جز اهل وحدت را خود دل نباشد كه دل اهل كثرت در نفس مستهلك شده و حظّ او از عالم امر منقطع شده ، چون او خود محظوظ نيست ، واسطهء حظّ جهان چون شود ؟ چنانچه مولاناى رومى قدس سره فرموده :
تو همىگويى مرا دل نيز هست * دل فراز عرش باشد نى به پست
در گل تيره يقين هم آب هست * ليك زان آبت نشايد آب‌دست
اى مخدوم ! شرح دل حكايتى عجب است ، دل خون مىشود تا نام دل مىبريم :
حديث دل حديث بس شگفت است * كه دو عالم حديث دل گرفت است
چو دل خون شد بگو با دل چه گويم * ز دل با مردم غافل چه گويم
دلم آنجا كه معشوق است آنجا است * من آنجا كى رسم اين كى شود راست
چو دايم از دل خود بىنشانم * نشانى كى بود از دلستانم
( اى مخدوم ) ! اگر از صروف دهر و حوادث روزگار كدورت و ملالى رسد ، زياده آن را وقع ننهند كه جهان آن جهان است كه در قفا است ، هر شكست را آنجا جبرها است و زودا كه آدمى بدان جهان مىرسد و حكايات و كاروبار اين جهان را يك‌بارگى قلم نسيان بر سر مىكشد ؛ هركس كه از آدم تا به خود يك پدر زنده نمىيابد ، سزاوار است كه خود را نيز از زندگان نشمارد ، شاد آن‌كس كه براى خود ذخيره نهد كه چون در آن جهان آن را پيش او آورند بدان شاد شود و بدا حال آن‌كس كه جز امر اين جهان مطلبى ندارد و زودا كه به اضطراب رود و آن را گذارد . خدايا ما را به ما باز مگذار كه اين كار نه در خور همت ما است ، لطف خويش را راهنما و راهبر ما ساز و ما مشتى گداى بينوا را بنواز ( و مخدومم امير محبّ الدين
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى — صفحة 643 | عبد الله قطب بن محيى