گر جمله تويى ، پس اين جهان چيست ؟
، 154
گرچه در زلف توست جاى دلم
، 186
گر در روزى هزار بارت بينم
، 171
گر ز خورشيد بوم بىنيروست
، 169
گر من بودى گرفته با غير آرام
، 141
گر هست شراب خوردن آيين كسى
، 83
گفتا به صورت ارچه ز اولاد آدمم
، 60
گفتم كه كه رايى تو بدين زيبايى
، 187
گويد آنكس در اين مقام فضول
، 135
گويم به هر زبان و به هر گوش بشنوم
، 68
گه برآيد به كسوت حوا
، 97
لاجرم هر ذره را بنمود باز
، 99
لا لون للنّور لكنّ فى الزّجاج بدا
، 136
لانّى فى الوصال عبيد نفسى
، 199
لا يعجبنّك اشكال يشاكلها
، 89
ما كهايم ؟ از ما چه آيد ؟ تا نپندارى كه ما
، 212
ما يرجع الطّرف عنه عند رؤيته
، 170
متى عصفت ريح الولاء قصفت أخا
، 192
متى ما جلّ شيء من خيال
، 64
محقق را كه وحدت در شهود است
، 85
مرا چو دل به خرابات مىكشد هر دم
، 219
مرد عشق تو هم تويى كه تويى
، 114
مرغى است سماع كز حقّ آمد سوى حقّ
، 180
مزن طعن بىدردى اى مدعى
، 180
مست از مى عشق آنچنانم كه اگر
، 171
معشوق و عشق و عاشق هر سه يكيست اينجا
، 84
معشوقه و عشق و ما به هم مىبوديم
، 80
مگس قند و پروانه آتش گزيد
، 199
من كلّ معنى لطيف احتسى قدحا
، 219
من محو در او و او در اعيان سارى
، 181
من و تو كرد آدمى را دو
، 162
من هيچكسم ، هيچكسم ، هيچكسم
، 221
ميل خلق جمله عالم تا ابد
، 112
مىنمايد كه هست و نيست جهان
، 171
ناسوخته دل ز شعلهء شوق و نياز
، 170
نبود رخ او به جز يكى ليك شود
، 76
نحن فى اكمل السرور و لكن
، 212
نسبت فعل و اقتدار به ما
، 164
نظّارگيان روى خوبت
، 99
نقش خود برتراش و او را باش
، 127
نقشم از مصلحت چنان آمد
، 159
نقّل فؤادك حيث شئت من الهوى
، 111
نور حق را نيست ضدى در وجود
، 148
نيست را كعبه و كنشت يكى است
، 132
نى عجب اين است كين مرد گدا
، 117
نى غلط گفتم كه اينجا عاشق و معشوق اوست
، 212
و إذ قال اتممته قد بدا
، 222
و آن دم كزو مسيح همى مرده زنده كرد
، 62
وام كرد از جمال او نظرى
، 81
و انى و ان كنت ابن آدم صورة
، 56
و شغلى بالحبيب بكلّ وجه
، 199
و غنى لى منّى قلبى كما غنى
، 158
و كلّ الّذي شاهدته فعل واحد
، 163
و كلّ مغرى بمحبوب يدين له
، 111
و كلّ مليح حسنه من جمالها
، 112
ولدت أمّي أباها إنّ ذا من أعجبات
، 131