اى رشك جمال يوسف اندر خوبى
، 54
اى ساقى از آن مى كه دل و دين من است
، 82
اى ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت
، 75
اى غمزده يار غمگذار من باش
، 107
اين اوست همه و ليك پيداست به من
، 92
اينجا كه منم نه بامداد است و نه شام
، 133
اينچنين عاشقى كه مىطلبى
، 114
اين چه رنگست بدين زيبايى
، 217
اين رنگ همه هوس بود يا پنداشت
، 159
اين همه رنگهاى پرنيرنگ
، 202
أنت أم أنا هذا العين في العين
، 87
اندر اين بحر بىكرانه چو غوك
، 220
و انّى و ان كنت ابن آدم صورة
، 59
با آنكه نخست قبلهگاه دل توست
، 111
با دوست به عاشقى بسى بنشستيم
، 168
باشد همه وصف شاه خوبان ز من
، 52
با يار خودم كرده به يك جاى مقام
، 141
بتى كز حسن در عالم نمىگنجد عجب دارم
، 185
بحر محيط رشحهاى از فيض فايضم
، 61
بدا لك سرّ طال عنك اكتتامه
، 284
بدان اسمند موجودات قايم
، 176
بر جملهء كائنات سبقت دارى
، 54
بر حدت چون زد قدم رنگش كند
، 162
بر نقش خود است فتنه نقّاش
، 88
بوالعجب كارى است ، بس نادر رهى
، 117
بوى تو اى خاك ناچيز از گل و ريحان گذشت
، 217
به آثام هستى است جامى اسير
، 222
به تسويد اين شرح ، توفيق يافت
، 222
به صورت چو كوهيم مانده به جاى
، 180
به مبدأ هر يكى زان مصدرى شد
، 176
به هرچه مىنگرم صورت تو مىبينم
، 148
بيرون از من حقيقتى ديگر نيست
، 19
بىقرارى عشق شورانگيز
، 80
بىنامونشان قاصد و مقصود تويى
، 52
پرتو حسن او چو پيدا شد
، 81
پردههاى نور و ظلمت را ز عجز
، 144
پس نهانىها به ضد پيدا شود
، 148
پس به ضد نور دانستى تو نور
، 148
پس بد مطلق نباشد در جهان
، 203
تا بدانى كه از لطافت خويش
، 186
تا به دام آورد دل محمود
، 106
تا ترك مراد خود نگويى صد بار
، 193
تا تو باشى و او ، جدا باشد
، 126
تا جنبش شخص هست مادام
، 161
تا چشم برگشادم نور رخ تو ديدم
، 180
تا ظنّ نبرى كه هست اين رشته دو تو
، 92
تبارك اللّه وارت عينه حجب
، 94
تشريف دست سلطان ، چوگان بود و ليكن
، 212
توحيد حقّ اى خلاصهء مخترعات
، 221
تعالى العشق عن همم الرجال
، 64
تو جهانى ليك چون آيى پديد
، 149
تو را ز دوست بگويم حكايتى بىپوست
، 110
جام جهاننماى من روى طربفزاى توست
، 124
جامى تن زن در سخن چند زنى
، 221
جانا به تو مانند حريفات تو نيز
، 160
جانا ز ميان ما منى رفت و تويى
، 218