چاشتگاه . )
( 640 ) اسرار ( جمع سر ) : در اينجا مؤلف جمع بر جمع بسته است و اين عمل در ادب فارسى سابقه دارد .
( 641 ) ابر : بر .
( 642 ) در اين مورد حديثى است كه بنا به گفتهء الصنعانى موضوع است « قلب المؤمن عرش اللّه » يا « قلب المؤمن عرش الرحمن » . ر . ك . كشف الخفاء ، ج 2 ، ص 148 .
( 643 ) سال 864 .
( 644 ) غلبه : غلبه عبارت از حالتى است كه براى بنده آشكار گردد كه با وجود آن نتواند ملاحظهء سبب كند و نه مراعات ادب كند . غلبه حالتى است كه در بنده پديد آيد كه نتواند در آن حال اسباب ديدن و يا ادب نگاه داشتن يعنى از جلال حق و عظمت او هيبتى پديد آيد كه در آن ساعت دوزخ كه بلا است از سر وى ساقط گردد و يا از كرم و فضل مولى او را چيزى پديد آيد كه همهء نعمتها ازو ساقط گردد و اسبابهاى شرعى نتواند رعايت كند و مغلوب گردد و بر بىقصدى كارها رود كه اگر در حال قصد بودى معاقب گشتى و چون در حال غلبه كند معذور باشد و اين غلبه يا در مشاهدهء جلال افتد يا در هيبت قيامت يا در هيبت دوزخ و مغلوب گردد از تميز آيندهاش و سر او چنان مشغول گردد كه از غير خبر ندارد و اگر خود را به آتش اندازد و بسوزد باك ندارد . ( فرهنگ لغات عرفانى )
( 645 ) درد : بلاء و مصيبت بود كه از بعد و دورى به حق ناشى شود و آن خذلان محض است و اگر از جهت قرب به حق باشد موجب تطهير از معاصى است . ( فرهنگ لغات عرفانى ) حالتى كه صوفيان را دست دهد از خواهش و طلب بسيار ؛ حالتى كه از محبوب ظاهر مىشود و محب طاقت تحمل آن را ندارد .
اهل درد : صوفى ، عارف . ( فرهنگ معين )
( 646 ) سر برزده : كسى كه باليده باشد ، نمو و تربيت يافته باشد . ( احتمالا تشبيه به شمع كه چون سرش را برزنند فروزانتر مىگردد . )
( 647 ) مجدّد انبياء : كسى كه سنن و آئين راستين پيامبران را تجديد نمايد .
( 648 ) وارد : وارد عبارت از چيزى است كه وارد بر قلوب مىشود و به عبارت ديگر وارد از جملهء خواطر محموده است كه بدون تعمد عبد وارد شود بر قلوب و آن سخنى است كه بنده مىفهمد بدون صوت .
وارد گاهى از جانب حق است و گاه از علم و گاهى وارد « سرور » و گاهى وارد « هم » است و گاهى قبض است و گاهى بسط . در تاريخ تصوف است كه : وارد عبارت از حلول معانى است بدل و آنچه وارد شود بر قلب از خواطر پسنديده بدون تفكر و تأمل و گاهى بر مطلق واردات اطلاق مىشود . ( فرهنگ لغات عرفانى )
( 649 ) دأب : رسم و عادت .
( 650 ) اشفاق : مهربانى كردن .
( 651 ) نائره : شعلهء آتش . ( فرهنگ معين )
( 652 ) اهل صفّه : كسانى بودند كه در زمان حضرت رسول ( ص ) در مسجد النبى صفه را گزيدند و در آنجا مسكن كردند و آنان اهل رياضت بودند كه مستقيما از معدن نبوت كسب فيض مىكردند و در بيان وجه تسميهء صوفى بيايد كه وجهى آنست كه اصلش صفهاى باشد و منسوب به اهل صفه باشد . و
مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص٣٢٧