چون حكايت سى مرغست كه چون به هم رسند ، سيمرغ سى مرغ باشد . » ( رسالهء 4 )
از تمهيدات عين القضاة همدانى نقل مىكند كه « در فطرت خلق سه گروه آفريده شد » . و آنگاه چنين توضيح مىدهد : « گروهى به صف آن شاه يمنى ، سلطان اويس القرنى ، قدس سرّه ، و گروهى به صفت ابا بكر صديق ، رضى اللّه عنه ، و گروهى به صفت ابو جهل . يك ساعت خاطر بازده تا بدانى كه تو از كدام قومى و خود را بازدانى . اگر آزاد از كونينى ، داخل اويس باشى ، و اگر در عالم صدق استقامت دارى ، از صديقانى ، و اگر در عالم آزار و انكارى ، بدان كه ابو جهل مكارى . » ( رسالهء 4 )
از مثنوى مولوى داستان آن ابو بكر نام را تأويل نموده ، مىگويد : « غريب چون آن ابو بكر سبزوارى باشد كه در گلخن سبزوار افتاده باشد و هيچكس او را به هيچ حساب نكنند . » ( رسالهء 4 )
جملههائى از بزرگان متصوفه مانند شيخ محيى الدين اعرابى ، شيخ عبد القادر جيلانى ، شيخ روزبهان بقلى ، شيخ شهاب الدين سهروردى و عدهاى ديگر در باب مغروران آورده چنين تأويل مىكند : « اى عزيز ، قرار در عالم فنا مكن و دامن پير حقيقى را از دست رها مكن و با معشوق سركش سركشى و جفا مكن و خود را از خاكسارى كوى مقامران چالاك و ساحران جامهچاك دور مدار ، تا باشد كه نزديك مقربان آن مغروران آشنا گردى ، كه اين مغرور نه آن مغرورست ، كه هر مغرورى و خودستائى و بىوفائى درين قربت او را راه باشد . تا بيزار نشوى از هرچه جز اوست ، او را نيابى و تا چنان خود را محو و ناپيدا نگردانى كه آب كه در آب ريزند كه نتواند كسى جدا كند ، در يگانگى و در توحيد و در سرّ توحيد دم مزن . » ( رسالهء 4 )
در جائى مىگويد : « زنهار تا بالغ نشوى كدخدائى مكن ، و تو تا چون موئى مانده باشى ، در نظر درويشان عمل تو و صلاحيت تو به هيچ قبول نيايد ، چنان كه بلبل بساتين عشق و وزير سلاطين اهل توحيد و مفرد اهل ترك و تجريد و راهنماى خاكساران [ . . . ] ، شيخ فريد الدين عطار مىفرمايد :
جُنُب را بر تن ار خشكست يك موى ، * هنوزش نانمازى دان به صد روى .
چو موئى تا به كوهى در حسابست ، * چو موئى و چه كوهى ، چون حجابست .
تو تا يكبارگى جان درنبازى ، * جُنُب دانم ترا و نانمازى .
( رسالهء 6 )
اين بيت مولانا را مىآورد ،
گرچه قرآن از لَبِ پيغمبرست ، * هركه گويد حق نگفت ، او كافرست .
و مىگويد : « اى عزيز ، لبّ در زير لبست ، و بىاعراب تو لبّ از لب فرق نتوانى كرد . پس اهل دل را از اهل گل به چشم سر چون بشناسى ؟ تا صفت حضرت سيّد و سرور موجودات و مقصود كائنات محمد مصطفى ( ص ) در دل تو مستقيم نشود ، خيال باشد كه فرق كنى اقوال را از احوال . و تا خلق و جنس دنيا با تو انس دارند و آشنائى كنند ، ازين عالم محروم باشى . » ( رسالهء 32 )
از قصههائى كه نقل مىكند يكى اينست : « نقلست كه رابعهء عدويه ، قدس سرها ، مدتى باديه پيمود و چون به كعبه رسيد ، حرم به استقبال او آمد . گفت : بار خدايا ، فريفته نمىشوم به كعبه ،