پس دل متّسع مىگردد ؛ لاجرم به « تجلّى شهودى » به حسب اين استعداد برو تجلّى مىكند .
فلو ( و لو - خ ) أنّ الميّت . و المقتول - أىّ ميّت كان ، أو أىّ ، ( و أيّ - خ ) مقتول كان - إذا مات أو قتل لا يرجع إلى اللّه ، لم يقض اللّه بموت أحد و لا شرّع ( و لا يشرع - خ ) قتله .
پس اگر ميّت و مقتول - هر ميّتى كه باشد خواه سعيد و خواه شقى و هر مقتولى كه بود خواه به ظلم و خواه به حق - و اگر بميرد و كشته شود و به حق راجع نگردد حقّ سبحانه و تعالى هرگز قضاى موت بر هيچ احدى نكردى ، و قتل هيچ احدى را مشروع نساختى از آنكه عدم شرّ محض است ؛ و اعدام بالكلّيه موجب فناى ربوبيّت ، چه تحقق ربوبيّت به مربوب است . پس اگر بدين موت صورى از محل سلطنت اسم ظاهر و ربوبيّت او بيرون مىآيد در ولايت سلطان اسم باطن و عبوديت او داخل مىگردد ، ( داخل مىشود - خ ل ) پس از بنده بودن خارج نمىگردد .
فالكلّ فى قبضته فلا فقدان فى حقّه .
پس همه در قبضهء اوست در حقّ حقّ هيچ فقدان نيست از آنكه رجوع محيط همه لاجرم خروج هيچچيز ازو متصوّر نيست .
بيت :
گرچه از ما كم شد از وى كم نشد * بىدو چشم غيب كس مردم نشد
فشرع القتل و حكم بالموت لعلمه بأنّ عبده لا يفوته : فهو راجع إليه . على أنّ قوله
وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ
أى فيه يقع التّصرّف ، و هو المتصرّف ،
پس مشروع گردانيد قتل را و حكم به موت از براى آنكه مىداند كه اين تفريق سبب اتصال است و اين فراق موجب وصال ؛ و فوت ( و موت - خ ) از ميان خلق حضور است با حقّ . و اگرچه ظاهرا ممات است اما در حقيقت چهره شوى حيات است چنان كه مىفرمايد بيت :