چون افتقار مسبّبات به وسائط و اسباب و افتقار كلّ به اجزا فقر نسبى است .
و حتّى تعلم من أين و من أىّ حقيقة اتّصف الحقّ بالغنى عن النّاس و الغنى عن العالمين ، و اتّصف العالم بالغنى أى بغنى بعضه عن بعض من وجه ما ( من وجه ما - معا ) هو عين ما افتقر إلى بعضه به .
و تا بدانى كه از كجا و از كدام حقيقت است اتصاف حقّ به غنا از ناس و غنا از عالمين ؛ و از كدام وجه است غناى اتصاف عالم به غنى أعنى به غناى بعضى از بعض آخر از وجهى ، امّا نه آن وجه كه بدان وجه بعضى محتاج باشد به بعضى ديگر .
و تحقيق اين سخن آنست كه آن حقيقت كه بدان متّصف است حقّ به غنا غير ذات او نيست ، پس او به ذات خود غنى است از عالمين . و حقيقتى كه عالم بدان متّصف است به غناى بعضى از بعض آن محتاج بودن هريكى است از اهل عالم به حقّ در ذات و كمالات ؛ و عبد چون مالك هيچچيز نيست پس به غيرش محتاج نباشد ، پس بعضى از بعضى ازين روى مستغنى باشند اگرچه از روى ديگر مفتقر باشند چنان كه گذشت « 1 » .
فإنّ العالم مفتقر إلى الأسباب بلا شكّ افتقارا ذاتيّا . و أعظم الأسباب له سببيّة الحقّ . و لا سببيّة للحقّ يفتقر العالم إليها سوى الأسماء الإلهيّة .
پس به درستى كه عالم مفتقر است به اسباب بىهيچ شكى به افتقارى ذاتى . و اعظم اسباب مر او را سببيّت حقّ است از آنكه ما سواى او ممكن است و مفتقر به سوى او ؛ و واجب بذاته اوست يعنى هيچ سببيّتى حقّ را نيست كه عالم بدان مفتقر باشد غير از اسماى الهيّه را چه حق سبحانه و تعالى به ذات خود غنى است از عالمين و طلب نمىكند عالم را مگر اسماء پس سببيّت مرا سماء راست .
هامش
( 1 ) - يعنى در فص دوم كه فص شيثى بود گذشت ، آنجا كه گفت : « فهو من حيث حقيقته و رتبته عالم بذلك كلّه بعينه من حيث ما هو جاهل به من جهة تركيبه العنصرى » .