تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
تواند بود ؛ و احديت از روى غنا از ما و از اسماء احديّت عين ؛ و در هر دو نام از احد خيزد . ع : بدان اين را اگر داناى رازى و اوّل مسمّاست به « مقام جمع واحديّة الجمع » و آن را « واحديّت » نيز خوانند . و دوم مسماست به « جمع الجمع » و بيشتر استعمال احديّت در « احديّة العين » است . بيت :
يكى است ولى نه آن يكى كش دانى * يكى كه نباشد آن يكى را ثانى خود را ز قيود خود اگر برهانى * دانيش نه از ادلّهء برهانى
فما أوجد الحقّ الظلال و جعلها ساجدة متفيئة عن الشّمال و اليمين ( عن اليمين و الشمال - خ ) إلّا دلائل لك عليك و عليه لتعرف من أنت و ما نسبتك إليه و ما نسبته إليك حتّى تعلم من أين و من أىّ حقيقة إلهيّة اتّصف ما سوى اللّه بالفقر الكلّى إلى اللّه ، و بالفقر النّسبى بافتقار بعضه إلى بعض . يعنى ايجاد نكرد حقّ سبحانه و تعالى ظلال محسوسه را كه ساجده است بر ارض و راجعه از شمال و يمين مگر از براى آنكه از قبيل دلائل باشد ترا تا استدلال كنى بدان ظلال بر حقيقت خود و عين ثابتهء خويش از آنكه عين خارجيّه تو ظلّ حقيقت تست كه آن عين ثابته است ؛ و حقيقت تو ظل حقّ است . لاجرم استدلال مىكنى به حقيقت خود بر حق سبحانه و درمىيابى كه تو ظلّ ظلّ حقّى و به يقين مىدانى كه نسبت تو به حق به حسب ظليّت است ؛ و ظلّ مفتقر به شخص . پس به ملاحظه اين معنى افتقار خود را به سوى حق دريابى ؛ و نيز معلوم كنى كه نسبت حق با تو نسبت شخص است به سايه ؛ و شخص مستغنى از ظل ؛ لاجرم غناى ذاتى او را باشد ، آرى ، بيت :
چون بدانستى كه ظلّ كيستى * فارغى گر مردى و گر زيستى
و چون اين معنى دريافتى بدانى كه عالم از كدام جهت متصف است به افتقار به سوى حقّ و از كدام جهت عين حقّ است . و افتقار عالم به سوى حق در وجود و ذات و كمالاتش مطلقا افتقار كلّى است و افتقار بعض عالم به بعضى ديگر