الف و لام كه از براى تعريف و عهد است مذكور شد ، لاجرم دين معلوم و معروف باشد چه معهود مىبايد كه معلوم بود عند المخاطب ، و اين دين معهود عند اللّه اسلام است و اسلام انقياد ، پس « دين » عبارت باشد از « انقياد » تو ؛ و آنچه عند اللّه است آن شرع است كه تو انقياد او كردهاى . پس فرق باشد در ميان دين و شرع كه « دين » از عبد است و « شرع » از حقّ .
فالدّين هو الانقياد ، و النّاموس هو الشّرع الّذى شرّعه ( شرعه - معا ) اللّه . فمن اتّصف بالانقياد لما شرّعه ( شرعه - معا ) اللّه له فذلك الّذى قام بالدّين و أقامه أى أنشأه كما يقيم الصّلاة . فالعبد هو المنشئ للدّين ، و الحقّ هو الواضع للأحكام .
فالانقياد عين فعلك ، فالدّين من فعلك فما سعدت إلّا بما كان منك .
پس دين انقياد است و ناموس شرع ، اعنى حكم الهى كه از براى عباد وضع كرده است . پس هركه متصف شود و به انقياد شرع الهى قائم به دين باشد و اقامت و انشاى دين كرده چنان كه اقامت صلاة مىكند پس عبد منشى دين است و حق واضع مر احكام را لاجرم انقياد عين فعل تست پس دين از فعل تو باشد . پس سعادت نيافتى مگر به آنچه از تو به حصول پيوست كه آن انقياد شرع است تا بدانى كه : بيت :
گر بخارى خستهاى خود كشتهاى * ور حرير و قز درى خود رشتهاى
فكما أثبت السّعادة لك ما كان فعلك كذلك ما أثبت الأسماء الإلهيّة إلّا أفعاله « 1 » .
يعنى چنان كه اثبات كرد سعادت ترا فعل تو و آن انقياد شرع است ، همچنين اظهار نكرد اسماى الهيّه را كه آن كمالات ذات است إلّا افعال او .
و بايد كه ازين سخن توهّم نكنى كه افعال سبب اسماست ، از آنكه اسما علل
هامش
( 1 ) - كلمه « ما » در ما كان ، فاعل أثبت اول است ؛ و كلمه « ما » در اثبت دوم ، نافيه است ؛ و كلمه « افعاله » مرفوع است و فاعل اثبت دوم است .