تا بسوزد ظلام قيد وجود * آفتابى برآمد از اسرار
چون تو از خويشتن فنا گشتى * گشت عالم پر از تجلى يار
از خودى خودت كنارى گير * تا ببينى نگار خود به كنار
اصل اعداد جز يكى نبود * به اسامى اگرچه شد بسيار
بىعدد زان سبب شدست عدد * كه يكى را همىكنى تكرار
قطع تكرار بايدت كردن * تا به جز يك نيايدت به شمار
كلّ ذلك من عين واحدة ، لا ، بل هو العين الواحدة و هو العيون الكثيرة .
يعنى همه اين « وجود خلقى » از ذات واحدهء الهيّه است ، باز ازين سخن كه مشعر به مغايرت است اضراب كرد و گفت بلكه « وجود خلقى » عين اين ذات واحده است ظاهر در مراتب متعدده و اين عين واحدهاى كه وجود مطلق است عيون كثيره است به اعتبار مظاهر متكثره كما قال : شعر .
سبحان من أظهر ناسوته * سرّ سنا لاهوته الثّاقب
ثمّ بدا فى خلقه ظاهرا * فى صورة الآكل و الشّارب
حرف زايد منه درين جدول * نقش خارج مكش برين اطلس
كاندرين خنب نيست جز يك رنگ * و اندرين خانه نيست جز يك كس
يك حديث است و صد هزار ورق * يك سوار است و صد هزار فرس
غير ما نيست گر نمىبينى * گوهرى در ميان چندين خس
نيست در كارخانه جز يك كار * وان تو دارى به غور كار برس
فانظر ما ذا ترى ،
يعنى نظر كن اى سالك طريق حق و طالب مشاهدهء جمال مطلق كه چه مىبينى از وحدت و كثرت جمعا و فرادى ، و اگر وحدت مىبينى فقط پس تو با حقّى تنها از براى ارتفاع اثنينيت ، و اگر كثرت مىبينى تو با خلقى تنها ، و اگر وحدت را در كثرت محتجب بينى و كثرت را در وحدت مستهلك يا بى ، جامع بين الكمالين و فائز مقام حسنيين باشى ؛ و اين مقام « فرق بعد الجمع » است و اول مقام جمع و