تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
خلعت عشقت ز خون بايستى اندر گردنم * تا ميان عاشقانت خودنمايى كردمى [ 486 الف ]
«
هو الحبّ فاسلم بالحشا ما الهوى سهل
» « 1 »
عشق تو سراسر همه سوز و همه دردست * وين كار « 2 » به‌اندازهء مرديست كه مردست

دور كردن حجاب عزّت معشوقى ، عاشق را به تيغ صدّ و اعراض

چون عاشق تحريك سلسلهء جسارت بدين غايت رسانيد ، باز حجاب عزّت را فرمان شد كه بر سنّت سنيّهء « 3 »
آن را كه فراق مىپسندى * روزى دو به خدمت آشنا كن چون انس گرفت و مهر پيوست * بازش به فراق مبتلا كن
رابطهء مناسبت « 4 » را به مقراض اعراض قطع كنند « 5 » .
اين طرفه كه او من شد و من او و دگر بار * بيگانه چنان شد كه سر خويش ندارد
سوخته‌اى كه در مجلس مقاربت بر بساط مخاطبت بار يافته قامت احوال خويش را به خلع اوصاف حميده مطرّز به طراز اعزاز و اكرام ديده باشد ، ناگاه به يك لمحه خود را در اقاصى فيافى بعد يابد متلبّس به ژندهء اخلاق ناپسنديده ، منغمس در غبار مذلّت و ملامت ، حال وى چگونه بود ؟ « 6 »
عشقست كه شير نر زبون آيد ازو * بحريست كه طرفه‌ها برون آيد ازو گه دوستيى كند كه روح افزايد * گه دشمنيى كه بوى خون آيد ازو « 7 »
هامش
( 1 ) .FوJ: + بيت ؛G: + فرد ( 2 ) .C , D , F , GوH: درد ( 3 ) .FوJ: + بيت ؛G: + قطعه ( 4 ) .B , C , D , HوJ: مباسطت ( 5 ) .FوJ: + بيت ؛G: + فرد ؛H: + شعر ( 6 ) .F: + بيت ؛H: + شعر ؛J: + رباعى ( 7 ) .G: + ش ؛H: + شعر