سرير سلطنت را مىشايد و مدّتى است كه شيخى از طرف غربى قدس آمده و به واسطهء ادّخار بعضى از جواهر حقايق و نقود علوم كه اكتناز نموده و بذل آن بر وجوه و اعيان آن مملكت مىكند ، همه را در ربقهء انقياد و خدمت كشيده علم ايالت و حكومت راست كرده است و طبل سلطنت و خلافت در زير گليم مشيخت و عبادت مىزند و گويا از جنس شما جمعى پيش او مقرّبند . طريق آن است كه به صورت اصلى نورانى و ملابس منزلهء قرآنى برآييد و از رابطهء [ 448 الف ] مناسبت ابناى جنس در آن مملكت دخل سازيد و كيفيت اوضاع آن ديار و مداخل و مخارج آن حصار معلوم كرده اعلام بخشى « 1 » ؛ و قطعا از قانون جدل بر مقتضاى
« وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ »
تجاوز ننمايى « 1 » و سخن را مبتنى بر مقدّمات مسلّمهء ايشان كنى « 1 » و از حقايق دقايق چيزى اظهار نكنى « 1 » كه « 2 »
هر شكمى حاملهء راز نيست * در مگسى حوصلهء باز نيست
فىالجمله « 3 » از ملابس لطيف نورانى منخلع گشته به كثايف دثار ظلمانى در آمدند و بر خنگى هامون نورد ، « 4 »
كه چون در تكاپوى بشتافتى * به شب روز بگذشته دريافتى
سوار شدند « 5 » و متوجّه آن طرف گشته « 6 » . چون حوالى آن مملكت كه هنوز تا سرحدّ مسافت قصر مانده بود مخيّم نزول ساختند ، ناگاه كشكچيان « 7 » مناظر نظر ، كالبرق الخاطف ، درآمدند و ايشان را بر مطيّهء عالم نورد اشعّهء مخروطى - كه ميدان سبع طباق افلاك را به طرفة العينى قطع مىكنند « 8 » - سوار كرده در آن مملكت درآوردند و از هفت طبقهء دروازهء نظر گذرانيده بر در كرياس حاجب الحجّاب - كه مورد ساير دروازههاى شهر آنجاست - فرود آوردند و فى الحال به عزّ ملتقاى « 9 » او مشرّف گشته خبر ايشان را به وسيلهء ترجمان خيال به جناب شيخ رفع كردند [ 448 ب ] و ملابس ظلمانى الوانشان خلع كردند .
هامش
( 1 - 1 ) .I: بخشيد . . . ننماييد . . . كنيد . . . مكنيد
( 2 ) .F , GوJ: + بيت ؛I: + شعر
( 3 ) .B , C , D , IوJ: فى الحال
( 4 ) .D: + ش ؛FوJ: + بيت .
( 5 ) .I: گشتند
( 6 ) .B: گشتند ؛I: آن صوب شدند
( 7 ) .D: كشيكچيان
( 8 ) .CوG: + مصراع [ ؟ ]
( 9 ) .I: عزّت التقاى