إن حلّ في فرس ففيها ربّها * كسرى تذلّ له الرّقاب و تخضع
أو حلّ في روم ففيها قيصر * أو حلّ في عرب ففيها تبّع
تو در چنين حضرتى ، زبان جسارت كشيدى « 1 » بدون مستندى از قوانين نقلى و براهين عقلى ، به صنوف اكاذيب و فنون اباطيل ، خود را هدف تير تعيير فضلاى عصر ساختى .
امّا خفّت مزاج و سستى راى ، شيمهء قوم شماست « 2 » « از تو غريب نيست اين » « 3 » ، «
اينها ز تو آيد اينچنينها « 4 » تو كنى
» .
خواندن عشق رسول كلام را و فرستادن در ملابس كتابى به طرف عقل
نغمه چون بازگشت و آن بسيط بدين ادا در حضرت سلطنت پناه عشق عرضه داشت و زبان تأسّف و تحسّر به فحواى « 5 »
گوشى كه دُرّ حلقهء او بود لفظ تو * ماليدهء سفاهت هر بد گهر شدهست
چشمى كه خاك درگه تو سرمه داشتى * راه زهاب چشمهء خون جگر شدهست
مترنّم ساخت « 6 » و قضيّهء « 7 » تغيير حال اصحاب مجلس و اعيان مملكت در وقت شنيدن پيغام لطائف آثار او بگفت ، تهييج موادّ تسخير آن مملكت در مزاج بندگان حضرت كرده موجب انعطاف اعنّهء التفات همايون بر صوب تحصيل و [ 447 ب ] ضبط آن گشت .
در حال ، يكى از اعيان اهل كمال ، كلام نام ، كه سجّادهء كرامت بر هوا انداختى و آن را مطيّهء سالك نورد مطالب ساختى و حقايق نقلى و عقلى و دقايق كشفى و ذوقى به تقريرات سحر آفرين پرداختى ، به رسالت نصب كرده طلب داشتند كه يكچند « 8 » رفع عمامهء تعيّن كرده سجّادهء تجرّد و انفراد مىبايد گذاشت و در زىّ اهل قلم و ارباب كتابت در آمد و جمعى كه در پيغولهء غوايت متمرّد گشتهاند از ضلالت آباد غياهب بغى به دارالسّلام هدايت و بغيت دعوت كرد ؛ چه استماع افتاد كه در حاقّ وسط اقليم رابع - كه منسوب به حيوان است - مملكتى بس وسيع و حصنى بهغايت منيع هست كه مستقرّ
هامش
( 1 ) .B , C , DوG: + و
( 2 ) .D: + ص
( 3 ) .FوJ: + مصراع
( 4 ) .D: آيد و چنينها
( 5 ) .DوI: + شعر ؛Fوj: + بيت ؛G: + قطعه
( 6 ) .Dدر حاشيه : نح برگشاد
( 7 ) .FوI: قصّهء
( 8 ) .F: + روز