زهد و تصوف را كه تنها اعضا و جوارح گروهى از مردم بدان مشغول شدهاند ، رها كن ؛
و برخيز و بشتاب به صومعهء ملاطفتگرى كه در آن ، راهبانى ميان كشيشان و خادمان هستند .
پس [ در آنجا ] شرابى كهن بنوش از دست نامسلمانى كه تو را دو گونه شراب مىنوشاند : از غمزه و از جام 40 ، 207
نار و لو لا المزاج يوما * ما عبدت غيرها المجوس
آتشى است كه اگر روزى در سرشت آن تركيب نبود ، مجوس غير آن را نمىپرستيد 301
إنّي جعلتك في الفؤاد محدّثي * و أبحت جسمي من أراد جلوسي
فالجسم منّي للجليس مؤانس * و حبيب قلبي لا يزال أنيسي
من تو را در قلب خويش همسخن خود ساختهام ، و جسمم را براى كسى كه همنشينى مرا خواسته ، حلال كردهام .
پس جسم من مونس همنشين است و حبيب قلبم هميشه مونس من ( رابعه ) 217
و مسك حديثي في هواه لأهله * يضوع و في سمع الخليّين ضائع
مشك سخنان من در عشق او ، براى آشنايانش بوى خوش مىپراكند ، اما در گوش آنان كه از عشق او فارغند ، كلامى بيهوده است ( ابن فارض ) 12
تواضعت ذلّا و انخفاضا لعزّها * فشرّف قدري في هواها التّواضع
از براى عزّت و ارجمندى او ، حقيرانه و فروتنانه تواضع كردم . اين تواضع ، قدر و منزلت مرا در عشق او برترى بخشيد 82
أبرق بدا من جانب الغور لامع * أم ارتفعت عن وجه ليلى البراقع
آيا آذرخشى تابناك از جانب غور پيدا شد يا روپوش از چهرهء ليلى به كنارى رفت ؟ ( ابن فارض ) 238
هيهات دونك مانع و منيع
دريغا كه مانع و حجاب نزد خود توست ( تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز ) 86
و كيف ترى ليلى به عين ترى بها * سواها و ما طهّرتها بالمدامع
چگونه مىتوانى ليلى را با چشمى ببينى كه غير او را با آن چشم ديدهاى و با اشك تطهيرش نكردهاى ؟
( يزيد بن معاوية ) 109